آبگوشت بُزباش

قلم‌راآن‌زبان‌نبودكه‌سرعشق‌گويدباز  ورای‌حدتقريراست‌شرح‌آرزومندی

مفرد سُعَدا

664

مفرد سُعَدا

من هنوز از اینکه دم غروب پرده ها باز باشن و غربت غروب به خونه غلبه کنه میترسم

و هنوزم از اینکه دم غروب توی فضای بیرون از خونه تنها باشم وحشت میکنم

من دلسردم

انگاری که کلی رشته کردم که باهاش پارچه زندگیمو ببافم و یهو همه رو دوباره پنبه دیدم

خسته م

صادقانه و مختصر و مفید بخوام بگم، واژه و مفهومی جز خستگی برای توضیح و توصیفش پیدا نمیکنم

فقط میخوام بخوابم

بخوابم و نه چند سال بعد، بلکه فقط چند ماه قبل بیدار بشم و نذارم همه چی اینطوری بهم بریزه و شرمنده خودم و زندگیم باشم ...

دوشنبه ۲۹ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 18:53
مفرد سُعَدا

662

مفرد سُعَدا

با تشکر از آقای پروست عزیز که درب نوشتن رو پیدا کرد برای کشف دنیا و شرحش، و تناسب حجم این کتاب خوشمزه که به اندازه یه پرواز ۲ ساعته بود تا بتونم حد فاصل take off و landing تمومش کنم و به صاحبش برگردونم

به پایان آمد این دفتر

یکشنبه ۲۸ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 16:45
مفرد سُعَدا

661

مفرد سُعَدا

وعده دیدار ما

مرداد ماه

موج سواری و غواصی

البته اگه اپلای اوکی شده بود

اگه نه که بهتره به آب تنی توی نهر ماگما منتهی‌الیه شمال غربی طبقه ۸- جهنم بیندیشیم...

یکشنبه ۲۸ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 14:55
مفرد سُعَدا

660

مفرد سُعَدا

سه گروه شدیم

گروه اول ساعت ۸.۵، گروه دوم ساعت ۱۰.۵، و گروه سوم ساعت ۱۱.۵

ما گروه آخر بودیم و وقتی با تاکسی اومدیم فرودگاه دیدم گروه اول هنوز اینجا نشستن! پروازشون کنسل شده و هیچ کس اطلاعی نداده.

همه هم خیلی ریلکس لبخند میزنن و با زبون یا با نگاه میگن اینجا ایرانه دیگه!

​​​​​​وقت مردم؟ چیز گرانبهایی‌ست به نام پَشم!

یکشنبه ۲۸ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 9:53
مفرد سُعَدا

659

مفرد سُعَدا

و آگاه لنگ لنگان وصول به درک حاصل آمد...

شنبه ۲۷ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 19:13
مفرد سُعَدا

658

مفرد سُعَدا

تا جایی که من اطلاع دارم کُلُّ نَفْسٍ ذاٰئِقَتُ المَوت

البته به قول خانم دوبوار، پیش از آن [یکم هم] زندگی می‌کنند :))

کاش مستجاب‌الدعوه بودی؛ هیچ‌کس تحمل دیدنشو نداره و منم نمی‌خوام باعث اشک ریختنش بشم...

شنبه ۲۷ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 11:0
مفرد سُعَدا

657

مفرد سُعَدا

بالاخره مصدوم شدم :))

این سفر بدون خون و خون ریزی یه چیزی کم داشت

به همه گفتم کفش پاشنه بلند نامرئی پوشیدم و به همین خاطر نمی‌تونم پامو درست رو زمین بذارم، اگر هم کسی گفت فلانی چرا نیست، همینو بگید و اضافه کنید رفتم لباس عوض کنم که دوباره بیام روی سن قر بدم 🤪

شنبه ۲۷ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 10:51
مفرد سُعَدا

656

مفرد سُعَدا

تا طلوع صبح امید

شنبه ۲۷ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 6:0
مفرد سُعَدا

655

مفرد سُعَدا

توی انتخاب بین خط وسط و خط کنار جاده، دومی بودن رو ترجیح میدم. خط وسط یه وقتایی مُقطَّع میشه؛ اونجاست که هرچند داری پیش میری و متوقف نیستی، اما میل به سبقت باعث میشه تند تر بری و شاید آدمایی رو که بخاطر عقب نموندن تو، خودشون رو عقب انداختن، جا بذاری...

به سخنی به اینترنت دسترسی دارم و VPN هم کلا از کار افتاده...

جمعه ۲۶ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 14:6
مفرد سُعَدا

654

مفرد سُعَدا

نبودی

ولی من به یادت بودم

ته دلم بهت گفتم: جاهای دلپسندشو نشون میکنم، وقتی اومدی بهتر میبینم...

پنجشنبه ۲۵ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 18:47
مفرد سُعَدا

653

مفرد سُعَدا

یک در میون معمارن

البته ببخشید، بقیه عارشیتکت بودن و من یکی معمار

همین دیگه

پنجشنبه ۲۵ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 14:40
مفرد سُعَدا

652

مفرد سُعَدا

مامانم میگه، من تنها میمونم و خونه

بهم بیشتر از شما خوش میگذره

راستم میگه شاید

منم خیلی وقته دلم تنهایی می‌خواد و هیچ‌کس و خونه ...

بدون شرح

پنجشنبه ۲۵ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 8:43
مفرد سُعَدا

651

مفرد سُعَدا

با نوری که تو خونه تابید بیدار و با صدای رعد هشیار شدم

نمی‌دونم اهل کجایی

مثلا میشد الان برات خاطره رو بفرستم و خودم هم زمزمه کنم

دل من مونده پیشت گرچه پاهام مسافره...

پنجشنبه ۲۵ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 5:44
مفرد سُعَدا

649

مفرد سُعَدا

[پاک شد]

کاش واقعا میشد گفت به جهنم...

چهارشنبه ۲۴ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 15:39
مفرد سُعَدا

648

مفرد سُعَدا

واسه سلام، تقریباً همه شوق و ذوق دارن! اونی که گفتنش شهامت میخواد، خداحافظیه؛ وگرنه رها کردن و غیب شدن که کاری نداره...

چهارشنبه ۲۴ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 14:37
مفرد سُعَدا

646

مفرد سُعَدا

یه لحظه برام سوال پیش اومد که اگه قرائت ما از شعر جناب سعدی غلط بوده باشه چی ...

ذیل مصراع «نهمین لباس زیباست نشان آدمیت»

چهارشنبه ۲۴ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 12:41
مفرد سُعَدا

645

مفرد سُعَدا

ما آدمای پولداری نیستیم، که اگه بودیم خیلی جاهای این قصه متفاوت بود؛ اما همیشه گفتم، جوری زندگی میکنم که این دنیا منت کسی سرم نباشه، اگه هم اون دنیایی وجود داشت، خوردن حق دیگری، خودم و کسایی که دوست دارم رو شرمنده تر از چیزی که هستم نکنه

میتونم یه لیست بلند بالا، با همون کانسپت یادداشت مانیفست زندگی من بنویسم براش؛ ولی اون پر از خاطرات دوست نداشتنیه که ورق زدنشون جونمو میگیره...

چهارشنبه ۲۴ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 12:2
مفرد سُعَدا

643

مفرد سُعَدا

اینجا سر و صدا خیلی زیاده، عین میدون جنگ، اما نمیدونم چرا درون من مثل یه محفظه خلاء ساکت و آرومه. انگاری هیچ مولکول و اتمی وجود نداره که تلاطم رو به درونم منتقل کنه.

پی نوشت: [سانسور شد]

ادامه مطلب . . .
سه شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 20:13
مفرد سُعَدا

642

مفرد سُعَدا

اسم این وحشی بازیا رو گذاشتن فرهنگ اصیل ایرانی!!!

تا جایی که سواد من قد کشیده، اولاً تقویم ایران، قبل از اسلام، اصلا مفهومی به اسم هفته توش وجود نداشته که بخواد فلان شنبه داشته باشه یا نداشته باشه، ثانیاً روزشمار عربی هست که هر روزِ تقویمی رو، از غروب روز قبلش حساب میکنه؛ توی ایران باستان، طلوع آغاز روز حساب میشده!

کشش ندم؛ همین دو تا فکت ثابت میکنه این چیزی که سه شنبه عصر جشن میگیرن و اسمشو میذارن چارشنبه سوری، از بیخ و بن محصول دوران عربی شدگی این فرهنگ مریضه!

اصن همه اینا به جهنم! بزنن هر بلایی دوست دارن سر خودشون بیارن؛ چرا باید دیگران این وسط آسیب ببینن؟؟؟؟

سه شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 18:45
مفرد سُعَدا

641

مفرد سُعَدا

پشت سر من وارد آسانسور شدن.

با هم پچ‌پچ میکردن:

آقا گفت: تا سه ماه خیالت راحته

خانم ماسک داشت، اما چشماش لبخند می‌زد.

آقا ادامه داد: تازه سه قلمش پیدا نشد

خانم جواب داد: ولی خیلی خوشحالم که دارو دارم

سه شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 14:10
مفرد سُعَدا

640

مفرد سُعَدا

چشم، مخلوق عجیبیه؛ مثل همه مخلوقات دیگه!

میدان دید هر چشم، از ۹۵ درجه در جهت موافق تا ۶۰ درجه در جهت مخالف، وسعت داره. و اشتراک دو چشم، که دو تا ۶۰ درجه نسبت به دید عمودی حساب میشه، میدان دید کامل و بی‌نقص آدمیزاده.

حالا قصه این عدد بازیا چیه؟

چند لحظه تاری و آشفتگی بینایی، حدفاصل زاویه ۹۵ تا ۹۰ چشم چپ مشاهده شده ...

سه شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 9:55
مفرد سُعَدا

639

مفرد سُعَدا

واقعاً بین خواب و بیداری بودم که این لحظه‌ها از جلو چشمام رد شدن...

ادامه مطلب . . .
سه شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 0:43
مفرد سُعَدا

637

مفرد سُعَدا

دوست داشتم زمانی زندگی میکردم که ابرو برداشتن و جوراب کالج پوشیدن برا پسرا قفل بود ...

یاد یه توییت نسبتاً بی ادبانه هم افتادم که از ذکرش معذورم

دوشنبه ۲۲ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 14:7
مفرد سُعَدا

636

مفرد سُعَدا

توری که خواهرم انتخاب کرد برای رفتن، یه گروه تلگرامی داره که لینک فرستاده برای عضو شدن.

دیشب خواهرم میگه: توی گروه ۳ تا پسرن و بقیه دختر، از اینجا هم مجرد برگردی دیگه خیلی خری

با خنده جواب دادم: آدمی که بخواد سینگل به سفر بره، این‌رل از سفر برگرده، با خواهرش نمیره

از ثانیه برقرار شدن دیالوگ بالا، دخترای عضو گروه دارن دونه دونه پسر اد میکنن به مجموعه :))

دوشنبه ۲۲ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 10:21
مفرد سُعَدا

635

مفرد سُعَدا

احساس میکنم یه گرگم

با همون نگاه

با همون قدرت و خشم

فقط خسته

در حدی که گوسفندا میتونن بدون ترس از کنارم رد بشن و خیالشون راحت باشه که به بود و نبودشون اهمیت نمیدم

ولی...

گرگی که گرگ بودنشو نشون نده، گوسفنده!

یکشنبه ۲۱ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 19:11
مفرد سُعَدا

634

مفرد سُعَدا

آخه واقعاً گالری گردی بدون اینکه کسی باشه تا آدم بتونه در مورد کارا باهاش صحبت و تبادل نظر کنه، لنگ میزنه؛ وگرنه من شیش میلیارد و یازده سال تنهایی این جور جاها رفتم ...

حالا باید بگردم دنبال پایه که تا از تهران نرفتم برم نمایشگاه!​​

یکشنبه ۲۱ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 14:37
مفرد سُعَدا

633

مفرد سُعَدا

یه زمانی ۳ تا کتاب، پای ثابت میز تحریر و کوله‌ی سفرم بودن:

اون دیوان حافظ قدیمه که داداشم بعد ازدواجش برام گذاشته بود و از روش سرمشق خوشنویسی بهم میداد،

اون قرآن جلد سفید کوچیکه که سال تولد من، توی مسابقات کشوری قاتی جایزه ها و یادگاری ها بهش داده بودن و طبق عادت، صفحه اولش رو تاریخ و امضاء زده بود،

و هشت کتاب جیبی‌ای که خواهرم سال اول قبولی دانشگاهش، بهم هدیه داده بود

Life

یکشنبه ۲۱ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 12:5
مفرد سُعَدا

632

مفرد سُعَدا

این دفعه به دور بودن فک میکنم:

مثلا دلم تنگ شده و دوست دارم بیام در حد چند دقیقه هم که شده، حتی از دور و حتی بدون اینکه بفهمی، نگات کنم.

تو مسیرم، مث همیشه یه بکگراند ملایم داره پخش میشه، و من برات روایت صوتی این دیدار یک سویه و پنهانی رو ریکورد میکنم تا وقتی دارم میرم بفرستمش و تو وقتی بشنویش که از پنجره، توی خیابون از پشت میبینیم که دارم ازت دور میشم...

دلتنگیه دیگه! اگه می‌دیدیم و چشماتو به چشمام گره می‌زدی، نمیتونستم برم...

یکشنبه ۲۱ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 11:11
مفرد سُعَدا

631

مفرد سُعَدا

من اگه امشب هم دیر بخوابم، اسبم!

یکشنبه ۲۱ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 10:53
مفرد سُعَدا

630

مفرد سُعَدا

چند روز پیش صحبت کشید به بهشت؛ جمیعا به این نتیجه رسیدیم با توصیفاتی که ازش گفتن، جای حوصله سر بری باید باشه: نه اتفاق جدید، نه حرکت جدید، نه احتمالا اکتشاف و اختراع جدید.

زندگی قشنگیش به مبارزه دایمی برای جلو رفتن و پیش رفتنه، تجربه‌های جدید، پیشرفت کردن و جنگیدن، حتی گاهی شکست خوردن و دوباره سر پا شدن!

سختی تموم نمیشه

ولی چه خوبه که زندگی ادویه ش زیاد باشه؛ مثلا فلفل میسوزونه، ولی یا غذا رو خوشمزه تر میکنه، یا حسگرای زبون رو غیرفعال می‌کنه تا مزه های احتمالا ناخوشایند کمتر حس بشه. تازه بعدش چایی هم خیلی میچسبه :))

شنبه ۲۰ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 22:32
مفرد سُعَدا

629

مفرد سُعَدا

ایشون رو هم دوست دارم برم ببینم؛ البته هنوز تاریخ اجراش فیکس نشده و فقط میتونم امیدوار باشم وقتش مناسب باشه برام...

اجرا بشه و برم ببینم نظرمو میگم

شنبه ۲۰ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 22:19
مفرد سُعَدا

628

مفرد سُعَدا

خواهرم خیلی ذوق داره؛ کلا از عصر که قطعی شده، داره سرچ می‌کنه کجا بریم چیکار کنیم چی بپوشیم و غیره!

«مسخره طور» میگه: مفرد! همه پسرا اونجا شلوارک میپوشن، تو چرا نمیپوشی؟

لقمه رو میذارم تو دهنم و «حمیدلولایی‌وار» میگم: پیژامه! فقط پیژامه می‌پوشم؛ هم خنکه هم کاملا بومی

شنبه ۲۰ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 21:29
مفرد سُعَدا

627

مفرد سُعَدا

اصل قصه اینه:

وقتی پر حرف میشم، یعنی پر از حرفایی شده ام که نباید اجازه بدم سکوت کردن، بهشون فرصت موریانه شدن بده، یا شاید دارم از اون معاشرت لذت میبرم...

یقیناً محتوای حرفام و یکم چاشنی تجربه ی صحبتی با من، نشون میده کدوم یکی از این دو حالتم...

شنبه ۲۰ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 19:36
مفرد سُعَدا

626

مفرد سُعَدا

دارم توضیح میدم سریال جدید کستش کیان، با این شرح:

خان که توشه (منظور خان سریال پس از بارانه)

اون اسکندری جوون‌تره، مث خاله‌ی روزی روزگاری شده

اون مرده که قبولی دانشگاه زنش رو فروخت به لیلا حاتمی هم هست

اون مرده هم که بابابزرگ باران کوثری بود، قرآن میخوند، سیبیل کلفت جمعشونه

خواهرم هم دیکد می‌کنه و اسم هر کدوم رو میگه :))

شنبه ۲۰ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 19:3
مفرد سُعَدا

625

مفرد سُعَدا

از اون جمع اولین کسی که دفاع کرد و بعد پذیرش گرفت، فلانی بود؛ ولی به هزار و یک دلیل ایران موندگار شد. چند وقت پیش بخاطر شرایطش به یه مشاور معرفیش کردم، و همین چند دقیقه پیش خبر داد که بهش گفته تمام علایم افسردگی رو داره و معرفیش کرده به یه روانپزشک که دارو بگیره (و اگه شرایط همینطوری باشه باید بستری بشه!)

من هنگم! دوست صمیمی ایم. به روش نمیارم اما ممکنه یکم دیوونه بشم از ناراحتی...

شنبه ۲۰ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 16:53
مفرد سُعَدا

624

مفرد سُعَدا

از هر ۲۰ مادربرد قدیمی، ۱ گرم طلا استخراج میشه؛ من یه کامپیوتر و کلی چیز دیگه بردم دادم به باجه ضایعات شهرداری، خودش گذاشته رو ترازو و با نرخ خودشون گفته ۴۱ تومن میشه، بعد یه شامپو بدن ۱۷ تومنی و یه سیم ظرف شویی ۲ تومنی بهم داده و منو به خدا سپرده :))

بعد میگن چرا فرهنگ تفکیک زباله و بازیافت توی این مملکت جا نمی‌افته؛ واقعاً چه محرک اجتماعی یا اقتصادی ای در این مورد توی ساختار مدیریت شهری ایران تعریف شده که به یک شهروند انگیزه همکاری بده؟!

وقتی موضوعات شهری و برنامه‌ریزی این حوزه پیش میاد، ناخودآگاه ذهنم آکادمیک و ریسرچ بیس میشه

ادامه مطلب . . .
شنبه ۲۰ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 16:9
مفرد سُعَدا

623

مفرد سُعَدا

تفاوت ماهوی شرح واریز به حساب خان داداشم (بالا)

و جا به جایی بین حسابای خودم (پایین)

توی گالری گم میشن سخت میتونم پیداشون کنم؛ یا شاید اصلا حواسم نباشه پاکشون کنم!

شنبه ۲۰ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 15:59
مفرد سُعَدا

622

مفرد سُعَدا

به سر درد عادت ندارم و از دیشب دارم ...

شنبه ۲۰ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 8:39
مفرد سُعَدا

621

مفرد سُعَدا

شاید بعضی جمعه‌ها، قسر در برن

ولی جمعه‌های آخر سال، خیلی جمعه هستن

غروباشون هم خیلی غروب جمعه ست

شاید فقط سوز‌ سرماشون یکم قابل تحملشون کنن...

جمعه ۱۹ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 18:34
مفرد سُعَدا

620

مفرد سُعَدا

لازم نیست به چیزی فکر کنیم

دنیا اونقدر با تجربه ست، که می‌دونه کدوم جاده رو بریم و به کجا لازمه برسیم

ادامه مطلب . . .
جمعه ۱۹ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 16:8
مفرد سُعَدا

619

مفرد سُعَدا

دوست دارم بشینم، سکوت کنم و تو چشات که هی از اینور به اونور میدَوَن، خیره بشم، و تو حرف بزنی...

پی‌نوشت: شماره این پست رو خیلی دوست دارم؛ البته نه بیشتر از تو!

جمعه ۱۹ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 15:5
مفرد سُعَدا

618

مفرد سُعَدا

برای بقیه: ایزی گوینگ

برای خودم: عه پین عین د نک

پنجشنبه ۱۸ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 20:30
مفرد سُعَدا

617

مفرد سُعَدا

در ادبیات فارسی، پسوند «مند» به معنای طلب و احتیاج داشتنه؛ پس مقدمتاً لازمه ادبیات روزمره و ساده زبان مادری رو یاد بگیریم، بعد نقش معلم اخلاق رو ایفا کنیم

آخرین طوفانی که یادم میاد، مرحوم شاهپور بختیار بود و تو‌ خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل...

پنجشنبه ۱۸ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 11:13
مفرد سُعَدا

616

مفرد سُعَدا

دیشب که نه، صبح ساعت 6 خوابیدم و ساعت 8 بیدار شدم؛ مغزم مثل دستی که خواب رفته، مورمور میشه و گزگز میکنه و هیچی توش نمیره.

بیخوابی که میزنه به سَرَما، دلم میخواد نمیکی بیاد منو ببره...

پنجشنبه ۱۸ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 10:11
مفرد سُعَدا

614

مفرد سُعَدا

به نظر من، تعهد چیزی هست که آدم باید قبل از دیگری، یا دیگران، به خودش داشته باشه!

از دادن توضیح اضافه هم معذورم...

چهارشنبه ۱۷ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 21:36
مفرد سُعَدا

613

مفرد سُعَدا

زمان کرونا، اون اوایلش که همه جا لاکداون بود، با بچه ها شروع کردیم سینما رفتن!

هر هفته نوبت یه نفر بود که فیلم انتخاب کنه و به بقیه بگه که دانلود کنن و همگی یه روز و یه ساعت مشخص، شروع میکردیم به تماشا؛ همزمان هم تلگرام باز بود و پای فیلم در موردش حرف می‌زدیم (اسمشو گذاشته بودیم پامنبری)

خوش می‌گذشت...

ادامه مطلب . . .
چهارشنبه ۱۷ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 18:42
مفرد سُعَدا

612

مفرد سُعَدا

بازی بهمن کرج بود با یه تیم دیگه، امجدیه. فرهاد مجیدی فوروارد بهمن بود، خیلی بچه بود، منم خیلی تر بچه. هر دستفروشی با خوراکی رد شد، به داییم گفتم میخوام، اونم خرید. تو راه برگشت به خونه، انقد معده م پر از همه چی شده بود که ...

در زدن

باز کردم، نشناختمش

چقدر این مریضی آخریه شکسته و افتاده ش کرده ...

چهارشنبه ۱۷ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 12:33
مفرد سُعَدا

611

مفرد سُعَدا

خب از وقتی اسپیکینگ تموم شده، یعنی ساعت 9، تا الان، رکود چیز میز خوردن خودمو جا به جا کردم!

یه لیوان چای، یه آب انبه، نصف نون سنگک با پنیر لیقوان، یه لیوان چای دیگه، یه نصف بسته چسترفیلد، یه سیب

الانم باید یکم صبر کنم بعدش مسواک و نخ دندون

آها یه جاب دیگه هم پیدا کردم، رزومه رو آپدیت کنم (مقاله آخری رو بندازم توش) بعدشم آپلود کنم و خِلاص

چهارشنبه ۱۷ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 0:40
مفرد سُعَدا

610

مفرد سُعَدا

دارم کم کم شک میکنم توی این دنیا هستم یا نه!

نه اون کسی که قرار بود بیاد خونه مون خبری ازش شد، نه پارتنر اسپیکینگم آنلاین شده؛ امروز تو دنیا خبریه؟

سه شنبه ۱۶ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 19:5
مفرد سُعَدا

609

مفرد سُعَدا

بهار جان تشریف فرما میشوند

ابرها با همکاری یکدیگر مینوازند

و قطرات باران، تشویقشان می کنند

در سکوت بشنوید

سه شنبه ۱۶ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 16:42
مفرد سُعَدا

608

مفرد سُعَدا

چهارشنبه گذشته، تلفن زدم و قرار شده شنبه یا یکشنبه بیاد. تا دیروز که هیچ خبری نبود، عصر طرفای ۶.۵ زنگ زده به داداشم که الان و فردا حوالی ظهر میتونم بیام، منم گفتم مگه سوپرمارکته که الان بیاد، همون فردا.

اکنون هم ظهر تقویمی گذشته و ظهر شرعی نزدیکه، اما هنوز هییییییچ خبری ازش نشده.

منم که یه لنگه پا معطل نشستم که بیاد و بره، مامان بیچاره م هم رفته که وقتی طرف میاد خونه نباشه!

متأسفانه بد قولی، و ارزش قائل نبودن برای زندگی و وقت دیگران، یه جورایی کلاس کاری شده توی این مملکت. هرجا هم بحث میشه ادعای فرهنگه که گوش فلکو پاره کرده!

سه شنبه ۱۶ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 12:14
مفرد سُعَدا

607

مفرد سُعَدا

حتی دلم یه صبحونه جدید میخواد...

سه شنبه ۱۶ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 8:56
مفرد سُعَدا

606

مفرد سُعَدا

بعد از بابام، اولین باری که حرف از پدر شد، دقیقا یادمه کجا بودم؛ از پشت مسجد دانشگاه، همون لاین که دو طرفش چنارای بلنده، میومدیم سمت چهارراه فنی که بعد بریم در شونزده و سمت میدون انقلاب.

گفتم: قدیما که با اتوبوس میومدم تهرون، ۴ یا ۵ صبح می‌رسیدم ترمینال و از همونجا تلفن میزدم خونه که بگم رسیدم. بابام بیدار بود همیشه. زنگ اول نخورده گوشی رو برمیداشت و بی‌مقدمه می‌گفت: رسیدی به سلامتی؟

ولی اینبار که اومدم، صبح که رسیدم، تلفن که زدم، بابام گوشی رو برنداشت. اونجا اولین باری بود که با تمام وجود رفتنشو باور کردم...

وقتی حرف «پدر» میشه، مغزم قفل میشه. یا باید حرفامو تو هزار رنگ و واژه گم کنم که طرف مقابل متوجه نشه چه حالی شدم، یا سکوت کنم...

پی‌نوشت: من خیلی چیزا رو نمیگم؛ حتی همینجا و همین حالا نمیگم

دوشنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 21:34
مفرد سُعَدا

605

مفرد سُعَدا

یا دانشگاه تورین هیچ سیستم پاسخ دهی ای نداره، یا اینکه من پیداش نمیکنم! تنها چیزی که پیدا کردم، تیکتینگ متقاضیان ثبت نام بود که از داخل اپلیکیشن ثبت نام انجام در دسترسه و تا وقتی اپن کال نشه، غیرفعاله ...

تاریخ کال 5 تا 15 اپریله، شروع دوباره ثبت نام آیلتس توی ایران، 11 اپریل. یعنی حتی اگه آزمون 12 اپریل هم باشه و من ثبت نام کنم، 16 یا 17 ماه جوابش میاد و این یعنی ادمیشن حتی مشروطشم میپره ...

دوشنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 16:29
مفرد سُعَدا

604

مفرد سُعَدا

فقط می‌خوام مطمئن باشم هر روزی و هر طوری قراره تموم بشه، جسدم برای دانشگاه قابل استفاده بمونه؛ به هر حال مدت هاست به خیلیا گفتم می‌خوام بعد از مرگم، جسمم به درد علم و بشر بخوره ...

بازم «بعد تو» محسن یگانه رو توی مسیر گوش میدادم و بلند بلند میخوندم؛ قبلا لینک و قصه‌شو گذاشتم، دیگه تکرارش نکنم...

ادامه مطلب . . .
دوشنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 11:41
مفرد سُعَدا

603

مفرد سُعَدا

علامه جعفری، در اواخر حیاتش یه بار دعوت شده بود دانشگاه اصفهان. خب خواهر منم اونجا بود و رفته بود سخنرانیش. می‌گفت نزدیک ظهر شد، مجری برنامه پشت تریبون گفت میریم نماز به امام جماعت جناب علامه، بعدش هم نهار. علامه هم درجا جواب داده بود که: شکم گشنه دین و ایمون نداره؛ اول عزیزان نهار میل کنن، بعد میریم نماز.

خلاصه که منم گرسنه حرف زدنم؛ نمیشه زیر این دیگ آبگوشت طولانی مدت خاموش بشه...

پی‌نوشت: الان یکی میاد میگه تو هم همه ش پلاس بلاگفایی، آزمون مازمون گلی به سر خودت نمیزنی!

دوشنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 10:12
مفرد سُعَدا

(601)

مفرد سُعَدا

۴۰ روز وقت دارم

سفر فعلا لغو شده

ولی از اونجایی که آزمون کامپیوتری میدم و ۵ روزه جوابش میاد، برنامه قطعی این هست که فردای آزمون بریم سفر که اصلا یادم بره باید منتظر ریپورت نتیجه باشم

من برنامه ریزی میکنم، ولی کائنات بازم یه چیز جدید پیش میاره و باعث میشه تغییرش بدم؛ ان شاء الله که هرچی میشه، مثبت باشه که تغییر با رنج همراه نشه :)

دوشنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 9:34
مفرد سُعَدا

(600)

مفرد سُعَدا

حالا ساااااااال میاد و میره، پیش نمیاد من توی تلگرام پیامی رو دوطرفه پاک کنم، خب چون کلا سعی میکنم بی‌فکر حرف نزنم، بعد باید صاااااف با همون کسی که نباید این اتفاق پیش بیاد و اون هم با وجودی که به قول خودش تلگرام زیاد چک نمیکنه، متوجه بشه...

«عهد تابستان ا آن به که ببندی و نپایی» جناب آدمیزاد...

دوشنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 7:3
مفرد سُعَدا

597

مفرد سُعَدا

چند روز باید سکوت کنم

حقیقی که سکوتم

مجازی هم

پس زیر قابلمه آبگوشت بزباش رو خاموش میکنم...

پی‌نوشت۱: احساس میکنم اگه یه سوراخ توی جمجمه م باز بشه، ازش بخار مغز بیرون میزنه؛ یه هفته پیش، مغز ذوب شده بیرون میریخت!

پی‌نوشت۲: بعضیا درسته مرحوم تناردیه نیستن، ولی ژان وال‌ژان بودن هم علی رغم ادعاشون ازشون بعیده...

شنبه ۱۳ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 14:13
مفرد سُعَدا

596

مفرد سُعَدا

[پاک شدن متن پست دیگه اتفاق جدیدی بود که تجربه ش نکرده بودم!]

خودمو توصیف کرده بودم به یه ماشین که به روغن سوزی افتاده و تنظیم موتور نیاز داره

اما جایی از مسیره که تعمیرکار و تعمیرگاهی در دسترسش نیس

پس تا جایی که سوخت داره به حرکت ادامه میده

به امید اینکه قبل از تموم شدن انرژیش، به یه جایی برسه که بتونه حال و کارشو بهتر بکنه

تهشم به خودم یاداوری کرده بودم که هرچند نق میزنم اما از خودم "کم نیار" تر ندیدم و ندیدم و ندیدم

پست بدی نبود؛ دست کم متن و پیوستگیش منو راضی میکرد و حسی که در لحظه نوشتنش داشتم رو خوب نشون میداد. ولی خب پاک شده دیگه، کاریش نمیتونم بکنم!

شنبه ۱۳ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 10:45
مفرد سُعَدا

595

مفرد سُعَدا

قابل پیشبینی بود که بعد از این چند روز متشنج، که نمیدونم تشنجش کی تموم بشه، مامانم شنبه صبح که فقط من تو خونه م، سر درد و دلش باز بشه و بغضش بترکه ...

داداشم نفسش از جای گرم در میاد؛ میخواد حمایت کنه ولی بیشتر داره باعث مچاله شدن ما سه تا میشه. واقعا بیرون گوده...

ادامه مطلب . . .
شنبه ۱۳ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 9:45
مفرد سُعَدا

594

مفرد سُعَدا

چشمش رو از رو موبایلش میاره روی من و میخنده؛ میگه: مسئول سایت موسسه پیام داده میگه رتبه ۱ کنکور دکتری فلان رشته درخواست کار برامون فرستاده.

دلم میسوزه؛ نمی‌دونم برای کی! خودم؟ اون؟ یا کسی که واسه اینا رزومه فرستاده؟

خودش ارشد همون رشته ست و با سهمیه موفق شده کل دوران تحصیل رو دانش آزاد سپری کنه!!!

شنبه ۱۳ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 0:58
مفرد سُعَدا

593

مفرد سُعَدا

Mofrad may lose touch with reality

and live in a world of illusions

Listen

جمعه ۱۲ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 21:23
مفرد سُعَدا

592

مفرد سُعَدا

از بچگی، از وقتی یادم میاد، دلم میخواست شانس دیدن همچین صحنه ای رو از نزدیک داشته باشم. یه دیدنی دیگه هم هست که تو ذهم جذابه، اما دیدنش بدشانسی میخواد احتمالا :))

دیگه برم دنیال زندگی که داره میدوه و باید بهش برسم ...

جمعه ۱۲ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 10:7
مفرد سُعَدا

591

مفرد سُعَدا

یه زمانی من هر روز، واقعا هر روز، وبلاگ مینوشنم (نه این مدلی، منظورم یادداشتای طولانی و مفصل از چیزایی که در طول روز بهشون فکر کردم) تا اینکه یه مزاحم پیدا شد تو وبلاگم. کار به جایی رسید که چون جوابش رو نمیدادم، با اسم و آدرس من میرفت وبلاگای دیگه (نه هر وبلاگی، ولی حالا بماند) و کامنت میداد و باعث شده بود که من هر بار که میرفتم وبلاگ، با انبوهی از کامنتای خشمگین از آشنا و غریبه مواجه باشم که به حرفایی که براشون با اسم من نوشته شده بود اعتراض کرده بودن! خلاصه که کار بیخ پیدا کرد و منم مجبور بودم برم سراغ گزینه پیگیری رسمی و قضایی و شکایت کردن (چون با اون رویه ممکن بود حالت عکسش برای من اتفاق بیفته از طرف کسایی که به اون کامنتای فیک معترض بودن)

خلاصه که بخیر گذشت

تازه اون زمان بلاگفا شلوغ بود و نمیشد هر کسی رو فقط با اسمش پیدا کرد.

نمیدونم چرا ولی دلم خواست اینو بنویسم چون یه وبلاگ دیدم که همین داستانا داشت براش پیش میومد ...

جمعه ۱۲ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 10:2
مفرد سُعَدا

590

مفرد سُعَدا

کاش تو زندگی اونقدر «هست» زیاد باشه، که نفس نفس آدمیزاد، درگیر «بود» نشه...

خواهر بیچاره م حتی دیگه صبح بخیر گفتنش هم بی‌جونه؛ میگه رفتم طلا فروشی عین دستبندمو قیمت گرفتم، دیدم اگه قیمتا دیگه بالا نره، باید ۶ ماه کل حقوقمو پس انداز کنم، تا بتونم بخرمش. تازه بازم چیزی عوض نمیشه، ضرری که کردم سر جاشه...

​​​​

ادامه مطلب . . .
جمعه ۱۲ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 6:39
مفرد سُعَدا

589

مفرد سُعَدا

یاد یه گذشته افتادم:

می‌گفت درسای معارفی دانشگاه رو به زور کلاس میرفتم و به زور پاس میکردم، حالا خدا گذاشته تو کاسه م، باید کتاب مقدس حفظ کنم که پسفردا توی مصاحبه ثابت کنم جدی جدی خط عوض کردم و واسه همین می‌خوام پناهنده بشم :)) بعد واسه من از چیزایی که حفظ کرده بود می‌گفت و خودش مسخره شون میکرد :))

تا وقتی که من خبر داشتم، حتی چند وقت بعد از اینکه دادگاهش اوکی شد و پاسپورتشو گرفت، یکشنبه ها می‌رفت کلیسا و واسه فارسی زبانای جمع، موعضه میخوند پشت بلندگو؛ یه چی تو مایه های خانم جلسه‌ای‌های خودمون

جمعه ۱۲ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 0:50
مفرد سُعَدا

588

مفرد سُعَدا

یادم نیست از کی اینطوری شدم که وقت ناراحتی، صبوری کنم تا آروم بشم؛ شاید از اولین باری که همکلاسی دوم راهنمایی، از دهنش در رفت و یه فحش ناموسی بهم داد. و من که عصبانی رفته بودم سمت دفتر که به مدیر بگم، یاد کارشناس برنامه شب قبل تلویزیون، هزار راه نرفته بود اسمش گمونم، افتادم که می‌گفت: آدم موقع ناراحتی نباید عکس العمل فوری نشون بده و بهتره با هر راهکاری که در موردش جواب میده، آروم کنه خودش رو و بعد تصمیم بگیره چیکار کنه.

الان که بدتر شدم؛ وقت ناراحتی، یکی باید باشه که باهاش مسخره بازی در بیارم و دری وری بگم و بشنوم تا اصلا موضوع رو فراموش کنم. هرچند اینجا هم همون باگ «یکی باید باشه» کارو خراب می‌کنه و من به محاق میرم...

جمعه ۱۲ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 0:41
مفرد سُعَدا

587

مفرد سُعَدا

خب. منم برای خودم یه چارچوبایی دارم، هرچند ممکنه نقضشون کنم، اما دلیل نمیشه کلا از روشون رد شم و دیگه برنگردم.

مخلص کلام اینکه برای اپلای توی این کورس، باید نوع تغذیه رو هم اعلام کنم و از پیش گفته شده که غذای اسلامی و یهودی سرو نمیکنن. حالا دارم فکر میکنم برای وعده های داخلی، وجیترین باشم و احتمالا شام رو که خودم باید بخورم، یه رستوران ترک یا عربی پیدا کنم. فوق فوقشم 2 هفته رژیم بدون‌گوشت میگیرم و بعدش دلی از عزا و کباب در میارم :))

البته قبل از همه اینا، باید پذیرفته بشم و بتونم اسکولارشیپ مخصوص ایران رو بگیرم. وگرنه بعیده بتونم از دیوار 2500 یوروییش بالا برم :/

حال ممکنه ناخوش بشه، ولی زندگی دگمه توقف نداره ...

پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 13:22
مفرد سُعَدا

586

مفرد سُعَدا

این یکی دیگه خیلی جدیده؛ علاوه بر موتیویشن لتر و چیزای مرسوم دیگه، موتیویشن ویدئو هم خواسته. خب اگه کسی قیافه منو ببینه که رو هوا میگه این موجود فضایی خطرناکه و نباید پاشو اینجا بذاره!

این دو سه روزه هی مچاله و مچاله تر شدم؛ یه اتو کشی درونی لازممه ...

پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 11:5
مفرد سُعَدا

585

مفرد سُعَدا

اینکه کسی بهم بگه سراغم نیا، به هر دلیلی، حریم شخصی و انتخابشه که حتی اگه برام ناخوشایند باشه، اما قابل احترامه؛ ولی اینکه کسی یهو غیب بشه، حتی نگه تو ذهنش چی گذشته که همچین تصمیمی گرفته، به نظر من رفتار رنج آور و ناراحت کننده ای می‌تونه باشه.

چی بگم دیگه...

خیلی چیزا اومد به ذهنم برای گفتنا، ولی...

ادامه مطلب . . .
پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 6:50
مفرد سُعَدا

584

مفرد سُعَدا

با نستعلیق روی دیوار سمت چپ تختم نوشته بودم:

خرم آن روز کزین منزل ویران بروم

راحت جان طلبم وز پی جانان بروم

یکی از بچه ها هم بود که هر وقت میومد اتاق پیشم، به شوخی می‌گفت: پس هنوز خر نشدی و ساکن منزل ویران موندی...

بنظرم درستش شاید «ما آزموده‌ایم در این بخت، بخت خویش» درست ترش باشه؛ دلیلشم به خودم مربوطه؛ حافظ همشهریمه، کنار میایم با همدیگه...

پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 0:50
مفرد سُعَدا

581

مفرد سُعَدا

آدمیزاد، مثل یه دیگ نیمه پره که روی شعله‌ی زندگی قرار گرفته: اون اوایل، انگاری که توش آبه، شفاف و رقیق. بعد آروم آروم چیزای دیگه بهش اضافه میشه و شعله زیرش کم و زیاد میشه تا کم کم رنگ و لعاب و قوام بگیره و از دور یا نزدیک، شامه دیگران رو هشیار کنه.

نهایتش چی میشه؟

یه غذای خوشمزه و خوش بر و رو؟ یا فقط یکی از این دوتا؟ یا نهایتاً یه چیزی که فقط سیر می‌کنه؟ اصلا ممکنه یه ترکیب خطرناک بشه؟ حتی ممکنه قبل از پخت کامل، شعله خاموش بشه، یا اصلا حرارت یه طوری بالا بره، که محتویات دیگ رو بسوزونه!

شاید بخاطر همینه که غذاهای ساده و سبک، مطمئن تره...

چهارشنبه ۱۰ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 11:32
مفرد سُعَدا

579

مفرد سُعَدا

رفتم سمت اتاق، از چارچوب در که رد شدم یهو چشام سیاهی و سرم گیج رفت. بعد از اون سال که کنکور دکتری دادم و تو راه برگشت، سرگیجه م شروع شد، اینطوری نشده بودم. و اتفاقا دو سه ماه پیش که هنوز فکر میکردم قراره آخر سال آزمون بدم، نگران این بودم که نکنه باز اسفند بشه و سرگیجه‌ها سراغم بیان!

با تمام این حرفا، تو دل همه دردا و سختیای جسمی و روحی، من زنده م؛ هرچند خسته، هرچند حق نیست زندگی جنگ باشه، البته که به روش خودم، اما براش مبارزه میکنم...

چهارشنبه ۱۰ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 8:49
مفرد سُعَدا

578

مفرد سُعَدا

یا دوست دارم یه قصه بنویسم، از زبون پاروی نونوایی سنگکی، که هی خمیرا رو می‌بره اون ته تنور و روی ریگای داغ پهنشون می‌کنه تا مغز پخت و ترد بشن.

دلتنگیش برای پسر شاطر قبلی که بین دو تنور میومد دسته شو نوازش میکرد و دستمال میکشید رو بگم، از گونیای آردی که میترسیدن توی آب خالی بشن بنویسم، قصه‌ی سنگایی که باهاش رفیق بودن ولی یه روزی به یه لقمه نون چسبیدن و به امید آزادی از تنور آتیش فرار کردن رو تعریف کنم، و از غیبت چند روزه پیرمردی که اخرای شب میومد و دوتا نون خشکیده یا نیمه سوخته رو میبرد برای خونه‌ش نگران بشم!

پست طولانی ای شد؛ بهتره برم که امشب هذیون‌گو تر از همیشه دارم میشم...

چهارشنبه ۱۰ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 0:21
مفرد سُعَدا

577

مفرد سُعَدا

استاد پرسید: مفرد تو بگو بنظرت موسیقی چه جایگاهی توی فرهنگ ما داره؟

جواب دادم: خب جایگاهش اونقدر مهم و غیرقابل چشم پوشی هست که نه تنها در مقیاس کلان، خیلی از سازهای موسیقی دنیا توسط ایرانی‌ها ساخته شده، بلکه توی اشل کوچیکش هم تک تکمون قطعاتی رو تو حافظه داریم که وقتی تو حال خودمونیم، ناخودآگاه شروع به زمزمه کردنش میکنیم...

اون شب که مثل یه کارتن خواب بی کارتن، کنار بزرگراه، زیر بارون دراز کشیدم، برا خودم حافظ میخوندم. آخرشم یه ساعت بعد، وقتی رسیدم خونه، مثل کسی که توی استخر افتاده باشه، خیس خیس خیس بودم. من الان به اون درجه رسیدم که لازم دارم برگردم یازده سال قبل و همون لحظات رو دوباره تکرار کنم...

سه شنبه ۹ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 23:40
مفرد سُعَدا

576

مفرد سُعَدا

یکی از بچه ها استاتوس واتزاپمو ریپلای زده، نوشته من دو روزه رسیدم سیدنی، یکم جمع و جور کنم خودمو بعد فلان کارو انجام میدم خبرت میکنم...

توی همه ساعتای شبانه روز دوست و رفیق داشتم، ولی دیگه تنوع فصلی هم بهش اضافه شد و به خودم تبریک میگم...

بهش میگم اولین کباب کانگورو که خوردی یاد من بیفت، با یه شکلک تهوع میگه مگه کانگورو رو میخورن؟ :))

سه شنبه ۹ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 16:26
مفرد سُعَدا

575

مفرد سُعَدا

دلم میخواد بعد از مدت ها یک شب بدون هیچ نگرانی ای بخوابم

همون مدلی که شب آخرین امتحان ترم میشه خوابید حتی با وجودی که خبر نداری نمره هات چی شدن

فقط بدونم هرچی بوده تموم شده و هرچی می‌خواسته بشه شده و گذشته

سه شنبه ۹ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 14:43
مفرد سُعَدا

574

مفرد سُعَدا

این نمره من نیستا! نمونه کار منتورینگمه :))

انگاری طرف بیاد بگه من مدرس درس ریاضی۱ مریم میرزاخانی بودم :))

و انگار نه انگار که خودم فردا امتحان دارم :))

سه شنبه ۹ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 10:34
مفرد سُعَدا

573

مفرد سُعَدا

راستش خوشحالم:

رمز این یکی رو هر آشنایی بخواد بهش میدم. اما با احترام کامنتاشو بستم چون نمی‌خوام بحثش رو باز کنم

بعدنوشت: آدرس وب بذارید عاغا! لیست دوستان من فقط ۵ ۶ تا آدرس داره. بقیه وبلاگا رو از توی هیستوری باز میکنم و آدرسا رو حفظ نیستم

ادامه مطلب . . .
سه شنبه ۹ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 1:27
مفرد سُعَدا

572

مفرد سُعَدا

به همین سوی چراغ، همسایه ته راهرو، یهو چنان شروع کرد داد و بیدار کردن و فحش دادن که الان یک عدد گرخیده هستم

تلفنی بود. داشتم خط بالا رو می‌نوشتم که یه «خفه شو» گفت و احتمالاً تماس رو قطع کرد؛ چون یهو ساکت شد!

باز داشتم خط بالا رو می‌نوشتم شروع کرد «امیر» رو صدا زدن؛ فکر کنم دوباره تلفن زد بهش! حالا دارن چند نفری داد میزنن...

ادامه مطلب . . .
دوشنبه ۸ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 23:45
مفرد سُعَدا

571

مفرد سُعَدا

گمونم حداقل ۱۰ نفر به من وعده «در چمدان بردن» دادن و هیچ کدوم بهش عمل نکردن؛ در صورتی که اگه نفری ۷ کیلومو تقبل می‌کردن، تا الان توی بلاد کفر کامل اسمبل شده بودم!

دوشنبه ۸ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 21:42
مفرد سُعَدا

570

مفرد سُعَدا

عاغا! هشیار و بیدار، دبل اسپرسو خوردم، فرو دادن جرعه آخر همان و خوابالو شدن همان!

این چه وضعشه؟!

گفته شده شیرازیا پر حرفن، که نیستن؛ ولی درون‌گراترینشون هم با یکی حال کنن، زبونشون وا میشه به قصه گفتن...

ادامه مطلب . . .
دوشنبه ۸ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 21:34
مفرد سُعَدا

569

مفرد سُعَدا

اتوبوس انقد پر بود که از لحظه سوار شدن جلوی در عقب ایستادم و با هر توقف توی ایستگاه، باید مثل بید مجنون، اینور و اونور تاب بخورم که خانما و آقایون مسافر پیاده بشن. بیسایدز و بدون در نظر گرفتن جنسیت، کسایی که دور و برم ایستادن، شیفت بندی شده با تلفن حرف زدن که مبادا از صدای خالص ترافیک لذت ببرم :))

دبگه دارم از متعهد بودن به حمل و نقل عمومی کلافه میشم. .

دوشنبه ۸ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 16:3
مفرد سُعَدا

567

مفرد سُعَدا

دوباره برگشتم به اون حال که دلم یه چیزی میخواد و نمی‌دونم چیه

آره مثلا یهویی خواهرم تلفن بزنه بگه دستبندش پیدا شده خیلی خیلی حال خوب کنه

یا یه ایمیل بیاد و محتواش کاندیدا شدن برای یه فاند خوب باشه

بابام روز اعلام نتایج کنکور ارشد فوت شد؛ تازه سه روز بعدش یادم افتاد برم سایت سنجش ببینم نتیجه چی شده. اون اندوه و نقصان غیرقابل جبران بود، اما نتیجه‌ای که بدست اومده بود، حواس همه مون یکم پرت کرد و اثرش خوب بود ...

دوشنبه ۸ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 10:10
مفرد سُعَدا

565

مفرد سُعَدا

من خیلی اهل سال نو نیستم راستش. نه که از اول نبوده باشم؛ فقط از وقتی حس میکنم متوقف شدم، اومدن سال جدید، بجای اینکه برای بوی نویی و تازگی بیاره، انگاری یه سطل رنگ پوستری خالی میشکنه توی «دست نیاوردای» رنگ پریده ام!

یادمه پارسال، یه ساعت مونده به سال تحویل، نشستم اینجا برای خودم یه ایمیل نوشتم و تنظیمش کردم که 1 فروردین 402 برام ارسال بشه، و این روزا، هر صبح که از خواب بیدار میشم، دلم میخواد اگه قراره وضع همینطوری ادامه پیدا کنه، چشمام به جمال اون ایمیل و حرفایی که توش به خود یک سال بعدم زدم روشن نشه ...

چی میشد سوار پرواز بشیم و به سمت غرب بریم و بجای رسیدن به روز قبل، خودمون رو دوباره تو سال قبل ببینیم ...

یکشنبه ۷ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 20:41
مفرد سُعَدا

564

مفرد سُعَدا

باید یه فکری برای این پورتفولیو کوفتی بکنم! این همه شانس خوب، واقعا خوب، فقط چون پورتفولیو ندارم و از سمتش رفتن میترسم، به راحتی دارم همه رو از دست میدم. شیرین 70% شرکتا و دانشگاه ها دارن از کفم میرن ...

اینم آخرین نمونه ش ...

بعد نوشت: چرا این قالب کوفتی حالیش نمیشه که من تصاویر رو وسط چین میکنم؟ اعصابم خرد میشه هر وقت وبلاگ رو باز میکنم میبینم عکس رو انداخته یه گوشه؛ انگار نه انگار من تمام سعیمو روی حفظ نظم اینجا میکنم :/

یکشنبه ۷ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 19:45
مفرد سُعَدا

563

مفرد سُعَدا

خواهر مظلومم ...

واسه اینکه ماجرای دستبند از یادش بره، واسه من لینک تور بوشهر و چابهار فرستاده که ثبت نام کنیم بریم؛ بعد واسه سه روز، حدود ۵ میلیون هزینه تور، بلیت هواپیما هم با خودمون

بهش گفتم خودمون بلیت میگیریم میریم بیشتر از ۳ روز هم بمونیم هزینه مون نمیشه انقد.

نهایتاً تا هفته آینده ردیفش می‌کنم؛ نمیتونم براش دستبند بگیرم، ولی سفر ایز گوینگ تو ست...

یکشنبه ۷ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 11:27