2018
مفرد سُعَدامیزان خستگی ذهنی من میتونه مغزمو منفجر کنه. کاش هیشکی هیچ کاری باهام نداشته باشه. کاش.
(ادامه خصوصی)
ادامه مطلب . . .قلمراآنزباننبودكهسرعشقگويدباز ورایحدتقريراستشرحآرزومندی
میزان خستگی ذهنی من میتونه مغزمو منفجر کنه. کاش هیشکی هیچ کاری باهام نداشته باشه. کاش.
(ادامه خصوصی)
ادامه مطلب . . .یه استاد بینمک معادلات اومده سر کلاس بچههای ترم ۲ کارشناسی و جلسه اول داره بافندگی میکنه که مثلاً من خیلی کول و نمیدونم. نمیدونم تا کی باید تحملش کنم تا آقای نماینده بیاد و بریم پیش رییس دانشکده. کلاس پشتی نشستم. از شانس خوشگلم هم به محض باز کردن در آسانسور خود رییس دانشکده جلو در وایساده بود.
هر روز بیشتر از قبل باور میکنم اینجا جایی نبود که دوست داشتم باشم
یارو تلفن زده بهم، میگه آقای فلانی، یه خانواده هستن پدر و مادر دندونپزشک، همه چی هم دارن، به من سپردن برا دخترشون یه پسر مناسب معرفی کنم. اگر شما موافق هستید بگید که هماهنگ کنم تشریف ببرید صحبت کنید باهاشون
من یه چیزیم شده یا جدی جدی تقویم ۳۰ ۴۰ سال عقب رفته؟ طرف مغز خر خورده دختر به من بده؟ یا بچه ش عیب و ایرادی داره؟
آقای مدیر صدام کرد و گفت من نیاز دارم بیشتر اینجا باشی خیلی باهات کار دارم. فکراتو بکن ببین میتونی هر روز یه تایمی اینجا باشی یا نه. و یه جوری بهم فهموند که یا باید اینو بپذیرم، یا دیگه نباشم. و انتخاب من واضحه. دیگه نیستم.
یادداشت میکنیم، ۸ ساعت کار در هفته بود به عبارت ۱۴ تومن که از اسفند ماه وجود نداره.
از اون طرف هم دیشب رفتم سایت دانشگاه میبینم استادی که بهم داده بود ۱۸.۲۵، نمره رو یکی آورده پایین و معدل زیر نصاب جذب میاد اینطوری.
همه ش زیر سر اون همکلاسی پروفسورمون هست. ولی کاری نمیتونم بکنم. اینجا یا باید مرد، یا باید کشت. و اون اهل گروه دومه ...
"سیما یکی از بچه های دانشگاه بود؛
دوسش داشتم، مثلا.
خیلی شبیه مینا بود، دختر داییم که از تاریکی میترسید.
من هیچ وقت هیچی بهش نگفتم،
اینجوری ام، همیشه هر وقت باید یه کاری بکنم،
هیچ کاری نمیکنم!"
چیزهایی هست که نمی دانی
فردین صاحب الزمانی
و من
هرچند از جنگیدن برای زندگی دست نمیکشم
اما اینجا رو ساختم که توش نق بزنم
دنبال مشاور و نصیحتگر و روشنگر و بالامنبر رونده نیستم
و توان تحمل کامنتای از سر شکم سیری یا مثبت نگری رو ندارم
فقط ترکیبی از خاطرات و تخیلاتم رو ثبت میکنم