578
مفرد سُعَدایا دوست دارم یه قصه بنویسم، از زبون پاروی نونوایی سنگکی، که هی خمیرا رو میبره اون ته تنور و روی ریگای داغ پهنشون میکنه تا مغز پخت و ترد بشن.
دلتنگیش برای پسر شاطر قبلی که بین دو تنور میومد دسته شو نوازش میکرد و دستمال میکشید رو بگم، از گونیای آردی که میترسیدن توی آب خالی بشن بنویسم، قصهی سنگایی که باهاش رفیق بودن ولی یه روزی به یه لقمه نون چسبیدن و به امید آزادی از تنور آتیش فرار کردن رو تعریف کنم، و از غیبت چند روزه پیرمردی که اخرای شب میومد و دوتا نون خشکیده یا نیمه سوخته رو میبرد برای خونهش نگران بشم!
پست طولانی ای شد؛ بهتره برم که امشب هذیونگو تر از همیشه دارم میشم...