آبگوشت بُزباش

قلم‌راآن‌زبان‌نبودكه‌سرعشق‌گويدباز  ورای‌حدتقريراست‌شرح‌آرزومندی

مفرد سُعَدا

578

مفرد سُعَدا

یا دوست دارم یه قصه بنویسم، از زبون پاروی نونوایی سنگکی، که هی خمیرا رو می‌بره اون ته تنور و روی ریگای داغ پهنشون می‌کنه تا مغز پخت و ترد بشن.

دلتنگیش برای پسر شاطر قبلی که بین دو تنور میومد دسته شو نوازش میکرد و دستمال میکشید رو بگم، از گونیای آردی که میترسیدن توی آب خالی بشن بنویسم، قصه‌ی سنگایی که باهاش رفیق بودن ولی یه روزی به یه لقمه نون چسبیدن و به امید آزادی از تنور آتیش فرار کردن رو تعریف کنم، و از غیبت چند روزه پیرمردی که اخرای شب میومد و دوتا نون خشکیده یا نیمه سوخته رو میبرد برای خونه‌ش نگران بشم!

پست طولانی ای شد؛ بهتره برم که امشب هذیون‌گو تر از همیشه دارم میشم...

چهارشنبه ۱۰ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 0:21