606
مفرد سُعَدابعد از بابام، اولین باری که حرف از پدر شد، دقیقا یادمه کجا بودم؛ از پشت مسجد دانشگاه، همون لاین که دو طرفش چنارای بلنده، میومدیم سمت چهارراه فنی که بعد بریم در شونزده و سمت میدون انقلاب.
گفتم: قدیما که با اتوبوس میومدم تهرون، ۴ یا ۵ صبح میرسیدم ترمینال و از همونجا تلفن میزدم خونه که بگم رسیدم. بابام بیدار بود همیشه. زنگ اول نخورده گوشی رو برمیداشت و بیمقدمه میگفت: رسیدی به سلامتی؟
ولی اینبار که اومدم، صبح که رسیدم، تلفن که زدم، بابام گوشی رو برنداشت. اونجا اولین باری بود که با تمام وجود رفتنشو باور کردم...
وقتی حرف «پدر» میشه، مغزم قفل میشه. یا باید حرفامو تو هزار رنگ و واژه گم کنم که طرف مقابل متوجه نشه چه حالی شدم، یا سکوت کنم...
پینوشت: من خیلی چیزا رو نمیگم؛ حتی همینجا و همین حالا نمیگم