589
مفرد سُعَدایاد یه گذشته افتادم:
میگفت درسای معارفی دانشگاه رو به زور کلاس میرفتم و به زور پاس میکردم، حالا خدا گذاشته تو کاسه م، باید کتاب مقدس حفظ کنم که پسفردا توی مصاحبه ثابت کنم جدی جدی خط عوض کردم و واسه همین میخوام پناهنده بشم :)) بعد واسه من از چیزایی که حفظ کرده بود میگفت و خودش مسخره شون میکرد :))
تا وقتی که من خبر داشتم، حتی چند وقت بعد از اینکه دادگاهش اوکی شد و پاسپورتشو گرفت، یکشنبه ها میرفت کلیسا و واسه فارسی زبانای جمع، موعضه میخوند پشت بلندگو؛ یه چی تو مایه های خانم جلسهایهای خودمون