639
مفرد سُعَدابین خواب و بیداری بودم
گفتی: هوا چطور بود اونجا؟
بدجنس نگات کردم و گفتم: گردِ مربعی!
مظلوم شدی و گفتی: نمیگی من حرفاتو نمیفهمم، یه وقت خسته میشم؟
شیطون شدم و گفتم: اتفاقاً دلم تنگ شده خسته باشی و خستگیتو در کنم.
شاکی شدی و گفتی: جنابعالی از سفر برگشتی، خودت یه کوه نینی شدی از خستگی!
خنده و خجالت رو قاتی کردم و گفتم: داشتیم؟ حالا دیگه نینی شدن منو به رخم میکشی؟
اخمالو نگام کردی و گفتی: اصن تو چرا منو با خودت نبرده بودی؟
لب برچیدم و گفتم: پس دلتنگت که میشم دوسم نداری!
نرم شدی و گفتی: دلتنگم که میشی، قشنگتر نگام میکنی!
گونهت سرخ شد و نگاهتو دزدیدی و پاشدی و در رفتی.
هنوزم داشتم شیرینی دوباره کنارت بودنو مزمزه میکردم که از تو پذیرایی صدا زدی:
الآن اجازه میدم بخوابی، ولی یادت باشه صبح نون تازه بگیری و چای دم کنی