آبگوشت بُزباش

قلم‌راآن‌زبان‌نبودكه‌سرعشق‌گويدباز  ورای‌حدتقريراست‌شرح‌آرزومندی

مفرد سُعَدا

1713

مفرد سُعَدا

دنیاهای موازی همیشه فانتزی و قشنگ نیستن!

مثلا من گاهی خودمو یه کارتن خواب میبینم که فقط چون می‌دونه اونقدرا پول نداره که همیشه جنس بخره، معتاد نشده. بجاش هرچی گیرش میاد جمع می‌کنه تا بتونه هفته ای یکبار نزدیک میدون راه آهن بره حموم که بوی گند نده. بعدشم لباساشو که شسته، تا شب توی نایلون توی ساک ورزشی ای که چند وقت پیش از کنار سطل زباله برداشته و خالیش کرده نگه میداره تا آخر شب، روی نرده‌های پل عابر پیاده ای که گوشه ش می‌خوابه پهن کنه که تا صبح خشک بشه.

ولی من اونجا هم صدقه قبول نمیکنم. صبح تا شب ته سیگار جمع میکنم و میدم به دفتر یه ان‌جی‌او مبارزه با دخانیات و بجاش روزی یه وعده غذای گرم و هفته ای ۱۵۰ تومن پول میگیرم.

پنجاه تومنشو میذارم برای نمره، صد تومنشم گلبرگ پر پر شده‌ی رز میخرم و هر صبح میریزم تو کوچه‌ای که یه زمانی تو ازش رد میشدی و خیلی وقته که آخرین خونه‌-باغ قدیمیش رو خراب کردن و بجاش آپارتمان ساختن

ولی پشت سرم میگن فلانی دیوونه شد و زندگی رو ول کرد و خیلی ساله که همه ازش بی‌خبرن ...

سه شنبه ۲۱ مرداد ۱۴۰۴ ،ساعت 0:34
مفرد سُعَدا

1690

مفرد سُعَدا

تو نیستی و من تلاش میکنم اونقدر سرم رو شلوغ کنم که یادم بره؛ اما زهی خیال باطل...

جمعه ۱۰ مرداد ۱۴۰۴ ،ساعت 0:23
مفرد سُعَدا

1650

مفرد سُعَدا

گفتم: خواب دیدم شکسته، خواب دیدم داره له میشه و کمک لازم داره.

گفت: خواب عذاب توعه، و اگه با بیداری هم‌ساز باشه، عذاب اون.

بذار بشه و بمونه

سه شنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۴ ،ساعت 6:29
مفرد سُعَدا

1175

مفرد سُعَدا

هزار بار نوشتم کاش بودی

شایدم هزارتا هزار بار

هزار بار گفتم من بودنو بلدم

اینم هزار هزار بار

ولی این دفعه می‌خوام منت سرت بذارم

گاهی تنها چیزی که میتونست آرومم کنه تو بودی که نبودی

مثل اون شبی که بابام مرده بود

مثل اون روزی که دفاع پایان نامه م بود

مثل الآنی که دارم خفه میشم

شاید هیچ وقت نباشی

شاید هیچ وقت تو زندگیم وجود و حضور نداشته باشی

شاید حتی هیچ وقت نشناسمت که بدونم این جای خالی مال کیه

ولی

ولی دعا کن که هیچ وقت پیدات نکنم و پیدا نشی

چون اون وقت باید جواب تک تک لحظاتی که تنها بودم و نبودی رو پس بدی

من طلبکارم

اگه دوستت داشته باشم، همیشه به رخت میکشم چه وقتایی باید میبودی و نبودی

و تو

همیشه بهم بدهکار میمونی...

یکشنبه ۲۶ فروردین ۱۴۰۳ ،ساعت 23:9
مفرد سُعَدا

1148

مفرد سُعَدا

یه چیزی متوجه شدم:

مشکل این نیست که من از تنهایی لذت نمیبرم، چون میبرم، اما دوست دارم حتی اگه در تنهایی خوشم، بعد کسی باشه که دلم بخواد با آب و تاب اون خوشی رو براش روایت کنم و در مقابل تو چشمای اون طرف ببینم که این اشتراک گذاری براش خوشاینده و صد البته که منم متقابلا از خوشیایی که اون داشته و برا من در موردش میگه لذت ببرم، که درواقع از خوش بودن اونه که دارم لذت میبرم

این نگاه و انتظار در مورد اندوه و غم دوطرفه هم طبیعتاً صادقه ...

دوشنبه ۲۰ فروردین ۱۴۰۳ ،ساعت 23:21
مفرد سُعَدا

1135

مفرد سُعَدا

مینیمم خواسته من از زندگی اینه که شب قبل خواب تو دل سیاهی و تاریکی، در مورد اینکه امروز چطوری گذشت بگم و بشنوم، بدون اینکه قضاوت کنم یا بترسم از اینکه قضاوت بشم ...

حالا نمیدونم، این یه مینمم حساب میشه، یا ماکزیممه

ولی به هر حال ازش محرومم...

شنبه ۱۸ فروردین ۱۴۰۳ ،ساعت 23:56
مفرد سُعَدا

1105

مفرد سُعَدا

حالا گیر کردم رو طاقت داریوش...

من که کلی وقته فرار میکنم از این حال ...

ادامه مطلب . . .
شنبه ۱۱ فروردین ۱۴۰۳ ،ساعت 0:22
مفرد سُعَدا

961

مفرد سُعَدا

با اینکه از شب بیرون از خونه بودن متنفرم، دوست داشتم الان بودی و من بدون اینکه کسی رو از خواب بیدار کنم، سویچ رو بردارم و بیام دنبالت و تا صبح تو خیابونا بچرخیم و دم صبح بریم بام تهران و طلوع رو تماشا کنیم و بعد برگردیم خونه و بخوابیم ...

هرچند باید تا تصویب شدن تعطیلی شنبه ها به جای پنجشنبه ها صبر کنیم؛ ولی خب شاید اون موقع وجود داشته باشه همچین کسی و همچین شبی هر دومون خلوتی و سکوت و تاریک و روشن خیابونا رو لازم داشته باشیم ...

ولی تا اون موقع وقت داریم پلی لیست همچین شب طولانی ای رو آماده کنیم ...

شنبه ۴ شهریور ۱۴۰۲ ،ساعت 0:36
مفرد سُعَدا

900

مفرد سُعَدا
شنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۲ ،ساعت 12:10
مفرد سُعَدا

842

مفرد سُعَدا

دارم اینو گوش میدم تنهایی تو ماشین! فک کن ...

راستش می‌خوام اعتراف کنم دیگه نمیتونم تصورت کنم ...

گمونم نه حداقل به این زودی ...

نه که نتونم؛ ولی اونقدر خودمو میشناسم که بدونم چطوری از یه فکری خودمو دور نگه دارم

#کلی_حرف_ناگفتنی

چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۴۰۲ ،ساعت 23:59
مفرد سُعَدا

749

مفرد سُعَدا

دیشب شب خوبی بود

خوبه که هنوز عادت نکردی به اینکه من بی مقدمه یه کاری کنم

خودمم میدونم حافظه ی سال و ماه و روز خوبی ندارم

شاید واسه همینه که از زمانی که یادم میاد، تصمیم گرفتم هر وقت تونستم، بدون اینکه دو دو تا چارتا کنم، یه طوری تو چشات برق بیارم

میدونی؟ اولش اصلا حواسم نبود، ولی یه لحظه وقتی تو اتاق پرو بودی، ریز به فروشنده اون پیرهنی که خوشت اومد ازش اما بخاطر لیبل قیمتش گفتی بیخیال رو نشون دادم و گفتم یکیشو با اندازه لباسایی که بردی تست کنی بذاره توی پک که بعد برگردم ازش بگیرم

بعد هم که وقتی توی فودکورت بودیم و به بهونه جا گذاشتن کیفم تنهات گذاشتم و برگشتم، لباس رو گرفتم و به خیال خودم بدون اینکه متوجه شده باشی، توی صندوق عقب جاش دادم

فقط حیف شد که سوتی دادم و گوشیمو گذاشته بودم روی میز و پیام برداشت از حساب باعث شد لو برم

ولی بازم

بنظرم دیشب شب خوبی بود

کلاً دیدن بی بهونه و غافلگیرانه برق چشات، شبا رو روشن و خوب میکنن ...

پینوشت: یه چی بگم؟ من از نوشتن خاطرات هیچ کسِ خیالیم خسته نمیشم؛ ولی گاهی فکر میکنم اون ممکنه ناراحت بشه که وقتی هنوز نبوده، انقدر خوشیای دو نفره مون رو فریاد زدم، و اون آخرین کسی بوده که فهمیده چه حسی بهش دارم ...

پنجشنبه ۱۷ فروردین ۱۴۰۲ ،ساعت 17:4
مفرد سُعَدا

735

مفرد سُعَدا

راستشو بخوای

من سفر بدون تو رو دوست ندارم

ولی گاهی میرم

واسه اینکه هم حس میکنم تو دوست داری یه وقتایی تنها بمونی توی خونه

هم اینکه اگه نرم، وقتایی که دوست داری تنهایی بری سفر، ممکنه گوشه ذهنت ناراحت باشی که منو تنها میذاری

آره واقعاً

تا حالا بهت نگفتم

ولی توی کلودم یه فولدر دارم

که وقتایی که تنهایی سفر بودم، یا وقتایی که تو سفر بودی و من تنها بودم

لحظه لحظه هاشو باهات حرف زدم و برات تعریف کردم

فقط

نمی‌دونم کی فرصت میشه اونا رو بهت نشون بدم ...

چهارشنبه ۱۶ فروردین ۱۴۰۲ ،ساعت 1:23
مفرد سُعَدا

717

مفرد سُعَدا

یه رمز بود که خودیا داشتن

برای خوندن این پست هم میتونن ازش استفاده کنن ...

ادامه مطلب . . .
شنبه ۱۲ فروردین ۱۴۰۲ ،ساعت 22:12
مفرد سُعَدا

711

مفرد سُعَدا

کی می‌دونه؛ شاید مثل رابرت ردفورد توی پیرمرد و اسلحه باید تا وقتی پیر میشم صبر کنم تا پیدات کنم ...

و همون موقع هم دیر باشه واسه زندگی کردن ...

یه تفاوت ریز وجود داره: از وقتی ۱۳ شب و روز کنار بابام تو بیمارستان بیدار بودم و خوابیدم، مطمئن شدم که نمی‌خوام پیریم‌ برسه و قبل از اینکه اون وجه زندگی رو تجربه کنم، باید همه چی تموم بشه ...

جمعه ۱۱ فروردین ۱۴۰۲ ،ساعت 19:55
مفرد سُعَدا

707

مفرد سُعَدا

گاهی وقتا

دقیقا همون موقعی که دوست دارم همراهت باشم

وقتی فکرم درگیر آخرین حرفیه که ازت شنیدم

نمی‌دونم چی بگم

فکر نکنی اگه ساکت شدم

واسه اینه که رهات کردم و تنهات گذاشتم

رفتم یه گوشه و دارم به یه کسی که خیلی خوب هر دومون رو میشناسه پیام میدم و ازش کمک میگیرم که بفهمم الان چیکار کنم که بدونی حواسم هست که مث همیشه، آخر تک تک جمله هات، اون لبخند دندون نمای قند تو دل آب کن رو نمی‌بینم

آخرین پیامتو چک کن

با دلتنگی و شاید بغض، چشم به راه راهنمایی نزدیک ترین دوست مشترک مونم ...

ادامه مطلب . . .
جمعه ۱۱ فروردین ۱۴۰۲ ،ساعت 6:4
مفرد سُعَدا

703

مفرد سُعَدا

نیم ساعت پیش خوابیدی

خوابیدن که نه، از خستگی کلا خاموش شدی

مثلا داشتم برات کتاب میخوندم اما حواسم به چشمات بود کل چند دقیقه ای که بین نجواهای آخر شب و بریده شدن کلمات و عمیق شدن خوابت گذروندی

الانم که مینویسم نفسای شمرده و کشدار و عمیق میکشی و با ریتم قلبم یکی شدی

دیروز ناخوش بودی

خوب بلدی توی رفتار و چهره ت نشونش ندی، اما انگار آپشن مخفی کردن حالِت رو موقع غذا خوردن خاموش میکنی و اینجاست که لو میری

برات سوپ درست کردم ولی نتونستی زیاد بخوری

آبمیوه و هر چیزی که مامانم و مامانت قبلا گفتن اینطور وقتا ممکنه حالتو بهتر کنه هم لب نزدی

هرچی میگم عاغا یکم هم بیا و خودخواه باش، اثر بلند مدت سلامتیت مفیدتر از کوتاه مدت و تا پای جون زحمت کشیدنه اما گوش نمیدی

بابا تو حق داری یه روزایی بخزی یه کنجی، حتی دور من که با اخمت نفسم تنگ میشه رو خط قرمز بکشی و فقط برا خودت باشی

انگار به خستگی مزمن خو گرفتی

نگرانم و مخفیش میکنم که حس نکنی باید بابت نگرانی من هم ناراحت باشی

اما حس درموندگی دارم که میبینم نمیتونم دردتو بکشم تو وجود خودم که فقط تو خوب باشی ...

دوست داشتن بغض هم داره دیگه یه وقتایی ...

ادامه مطلب . . .
پنجشنبه ۱۰ فروردین ۱۴۰۲ ،ساعت 23:3
مفرد سُعَدا

688

مفرد سُعَدا

مثلا یهو بحثو عوض کنم و بگم: می‌دونستی تخمین اینه که، هر ۳ سال، تمام اتمای تشکیل دهنده بدن یک انسان، با اتم مشابه جایگزین میشه و این چرخش مواد تا ابد وجود داره؟

اخم کنی که چرا وسط یه حال خوش، اینطوری حرف علمی میزنم!

حالا نگاه کنم تو چشمات و بگم:

دوست دارم به این فکر کنم که در همین لحظه، چقدر از ذرات وجود تو، توی چرخش مواد دنیا، جزو وجود من شدن

اصلا بذا یه رازی رو بهت بگم: من فکر میکنم تک تک اجزای جسمم، از دونه دونه عنصرایی ساخته شده باشه که یه روزی جزوی از تو بودن

بعد نگاهمو از نگاهت بدزدم و خیلی مطمئن ادامه بدم: اصن مگه میشه من که فکر و ذکرم تو هست، وجودمو از چیز دیگه ای بدونم؟

جمعه ۴ فروردین ۱۴۰۲ ،ساعت 23:59
مفرد سُعَدا

684

مفرد سُعَدا

مثلا من بعد سحری، دوست دارم تا طلوع بیدار بمونم و باهات حرف بزنم

گذشته رو ورق بزنیم و خاطرات بچگیمون که هیچ وقت واسه همدیگه نگفتیم رو تعریف کنیم

آینده رو ببینیم

اصن با هم قصه بسازیم

یا مسابقه بذاریم و ببینیم تا موقع روشن شدن هوا، کدوممون دیرتر سوسوی ستاره‌های آسمون رو گم میکنیم

آخرشم که من بازنده میشم بهت بگم:

تو که الآن اینه نداری خودتو ببینی، منم که دارم هنوز یه ستاره رو می‌بینم

و تازه سوژه دادم بهت که با چشمای پرخواب کل کل کنیم؛ با یه ابروی بالا و نگاه چپ بهم بگی: که اینطوری! که یه ستاره رو می‌بینی! اگه جرئت داری بگو از بقیه ستاره‌هایی که می‌دیدی...

حتی ممکنه تو خوابت ببره، اما من تا بالا اومدن تیغه‌ی خورشید، حرف زدن با چشمای بسته و گوش دادن به صدای نفسای آرومت رو ادامه میدم ...

ادامه مطلب . . .
جمعه ۴ فروردین ۱۴۰۲ ،ساعت 6:7
مفرد سُعَدا

658

مفرد سُعَدا

تا جایی که من اطلاع دارم کُلُّ نَفْسٍ ذاٰئِقَتُ المَوت

البته به قول خانم دوبوار، پیش از آن [یکم هم] زندگی می‌کنند :))

کاش مستجاب‌الدعوه بودی؛ هیچ‌کس تحمل دیدنشو نداره و منم نمی‌خوام باعث اشک ریختنش بشم...

شنبه ۲۷ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 11:0
مفرد سُعَدا

654

مفرد سُعَدا

نبودی

ولی من به یادت بودم

ته دلم بهت گفتم: جاهای دلپسندشو نشون میکنم، وقتی اومدی بهتر میبینم...

پنجشنبه ۲۵ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 18:47
مفرد سُعَدا

651

مفرد سُعَدا

با نوری که تو خونه تابید بیدار و با صدای رعد هشیار شدم

نمی‌دونم اهل کجایی

مثلا میشد الان برات خاطره رو بفرستم و خودم هم زمزمه کنم

دل من مونده پیشت گرچه پاهام مسافره...

پنجشنبه ۲۵ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 5:44
مفرد سُعَدا

639

مفرد سُعَدا

واقعاً بین خواب و بیداری بودم که این لحظه‌ها از جلو چشمام رد شدن...

ادامه مطلب . . .
سه شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 0:43
مفرد سُعَدا

632

مفرد سُعَدا

این دفعه به دور بودن فک میکنم:

مثلا دلم تنگ شده و دوست دارم بیام در حد چند دقیقه هم که شده، حتی از دور و حتی بدون اینکه بفهمی، نگات کنم.

تو مسیرم، مث همیشه یه بکگراند ملایم داره پخش میشه، و من برات روایت صوتی این دیدار یک سویه و پنهانی رو ریکورد میکنم تا وقتی دارم میرم بفرستمش و تو وقتی بشنویش که از پنجره، توی خیابون از پشت میبینیم که دارم ازت دور میشم...

دلتنگیه دیگه! اگه می‌دیدیم و چشماتو به چشمام گره می‌زدی، نمیتونستم برم...

یکشنبه ۲۱ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 11:11
مفرد سُعَدا

620

مفرد سُعَدا

لازم نیست به چیزی فکر کنیم

دنیا اونقدر با تجربه ست، که می‌دونه کدوم جاده رو بریم و به کجا لازمه برسیم

ادامه مطلب . . .
جمعه ۱۹ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 16:8
مفرد سُعَدا

619

مفرد سُعَدا

دوست دارم بشینم، سکوت کنم و تو چشات که هی از اینور به اونور میدَوَن، خیره بشم، و تو حرف بزنی...

پی‌نوشت: شماره این پست رو خیلی دوست دارم؛ البته نه بیشتر از تو!

جمعه ۱۹ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 15:5
مفرد سُعَدا

578

مفرد سُعَدا

یا دوست دارم یه قصه بنویسم، از زبون پاروی نونوایی سنگکی، که هی خمیرا رو می‌بره اون ته تنور و روی ریگای داغ پهنشون می‌کنه تا مغز پخت و ترد بشن.

دلتنگیش برای پسر شاطر قبلی که بین دو تنور میومد دسته شو نوازش میکرد و دستمال میکشید رو بگم، از گونیای آردی که میترسیدن توی آب خالی بشن بنویسم، قصه‌ی سنگایی که باهاش رفیق بودن ولی یه روزی به یه لقمه نون چسبیدن و به امید آزادی از تنور آتیش فرار کردن رو تعریف کنم، و از غیبت چند روزه پیرمردی که اخرای شب میومد و دوتا نون خشکیده یا نیمه سوخته رو میبرد برای خونه‌ش نگران بشم!

پست طولانی ای شد؛ بهتره برم که امشب هذیون‌گو تر از همیشه دارم میشم...

چهارشنبه ۱۰ اسفند ۱۴۰۱ ،ساعت 0:21
مفرد سُعَدا

495

مفرد سُعَدا

حالا درسته من گفتم از تقویم و تاریخ و مناسبتای مرسوم گریزونم، ولی دلیل نمیشه اگه برام همچین پیامی میاد، انتظار نداشته باشم که دست کم برام روشن کنن اون ضمیر «ش» به کی برمیگرده که تکلیف خودمو بدونم :))

چهارشنبه ۱۹ بهمن ۱۴۰۱ ،ساعت 14:34
مفرد سُعَدا

486

مفرد سُعَدا

نمیشه گفت یه روزی

ولی باید یه شبی

انقدر حال و زندگی خوب بشه

که بلیت بگیریم و بدون نگرانی فردا

از نزدیک یه اجرای کامل‌شو ببینیم

سه شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۱ ،ساعت 9:4
مفرد سُعَدا

472

مفرد سُعَدا

هرچقدر هم آدم خودشو بزنه به اون راه و حواس خودشو پرت کنه، یه وقتایی نمیتونه منکرش بشه ...

ادامه مطلب . . .
یکشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۱ ،ساعت 11:44
مفرد سُعَدا

463

مفرد سُعَدا

الان باید نشست توی ماشین و با سرعت کم رفت سمت کوه

موسیقی متن؟ بنظرم قبیله‌ی لیلی

باز مهم اینه که به سلیقه تو بخوره

شنبه ۱۵ بهمن ۱۴۰۱ ،ساعت 8:10
مفرد سُعَدا

422

مفرد سُعَدا

اینجا هم بنویسمش:

دوست داشتم برم میدون انقلاب

با یه کسی که نمی‌دونم کیه و از کجا اومده، اما نگاهش یه جوریه، هم قدم بشم

با هم بریم کلی لا به لای قفسه های کتابفروشیا و در مورد کتابا حرف بزنیم

وقتی رسیدیم چارّا ولیعصر، بریم بستنی شاد و یه اسکوپی شاتوتی-زعفرونی قیفی بگیریم و همینطوری حرف زدن و رفتن رو ادامه بدیم

کشش هم ندیم؛ وقتی رسیدیم مترو جهاد، یا اگه زودتر خسته شدیم، مترو میدون ولیعصر هم خوبه، بدون اینکه حتی اسم یا راه ارتباطی همدیگه رو بپرسیم، خدافذی کنیم و هفته بعد، یا ماه بعد، توی همون روز و همون جای اول، باز همو ببینیم و این مسیر و حرفا و مزه ها رو دوباره امتحان کنیم

جمعه ۷ بهمن ۱۴۰۱ ،ساعت 18:47
مفرد سُعَدا

388

مفرد سُعَدا

عید میاد

خیابونا خلوت

یه نم بارون و زمینا خیس

از صدر غرب میریم

میندازیم تو مدرس جنوب

میریم تا هفت تیر و بعد کریمخان و حافظ تااااا خود شوش

بعد کج می‌کنیم سمت راه آهن

بارون هم تند تر شده

میندازیم تو ولیعصر و میایم بالا تا تجریش

تهش هم میریم سمت ولنجک و بام

اون بالا از ماشین پیاده میشیم

خیس خیس خیس میشیم

و انقدر دل گرمیم که حالا حالا ها هوس خونه برگشتن نمی‌کنیم ...

.

.

یادم رفت بگم

توی کل مسیر هم شاید به یاد حافظ رو گوش کنیم

اول با این آهنگ شروع می‌کنیم

یا اصن هر آهنگ و آلبومی که تو بگی

یکشنبه ۲ بهمن ۱۴۰۱ ،ساعت 17:9
مفرد سُعَدا

152

مفرد سُعَدا

دوست دارم حرف بزنیم

اول اون بگه و من بشنوم

بعد اونقدر از شنیدنش مست بشم که قفل زبون منم بشکنه

اونقدر بگم که خودم خسته بشم از شنیدن صدام

اما برق چشمای اون کم نشه

و من با روشنیش

راه رو توی عمق تاریکی این شب همیشگی

پیدا کنم

سه شنبه ۷ دی ۱۴۰۰ ،ساعت 0:30