591
مفرد سُعَدایه زمانی من هر روز، واقعا هر روز، وبلاگ مینوشنم (نه این مدلی، منظورم یادداشتای طولانی و مفصل از چیزایی که در طول روز بهشون فکر کردم) تا اینکه یه مزاحم پیدا شد تو وبلاگم. کار به جایی رسید که چون جوابش رو نمیدادم، با اسم و آدرس من میرفت وبلاگای دیگه (نه هر وبلاگی، ولی حالا بماند) و کامنت میداد و باعث شده بود که من هر بار که میرفتم وبلاگ، با انبوهی از کامنتای خشمگین از آشنا و غریبه مواجه باشم که به حرفایی که براشون با اسم من نوشته شده بود اعتراض کرده بودن! خلاصه که کار بیخ پیدا کرد و منم مجبور بودم برم سراغ گزینه پیگیری رسمی و قضایی و شکایت کردن (چون با اون رویه ممکن بود حالت عکسش برای من اتفاق بیفته از طرف کسایی که به اون کامنتای فیک معترض بودن)
خلاصه که بخیر گذشت
تازه اون زمان بلاگفا شلوغ بود و نمیشد هر کسی رو فقط با اسمش پیدا کرد.
نمیدونم چرا ولی دلم خواست اینو بنویسم چون یه وبلاگ دیدم که همین داستانا داشت براش پیش میومد ...