2013
مفرد سُعَداروزای غروبای بد رنگ و زشت دوباره اومدن. یکی از دلایلی که از اعتدال پاییزی و بهاری متنفرم ...
قلمراآنزباننبودكهسرعشقگويدباز ورایحدتقريراستشرحآرزومندی
روزای غروبای بد رنگ و زشت دوباره اومدن. یکی از دلایلی که از اعتدال پاییزی و بهاری متنفرم ...
رمز عوض نشده
ادامه مطلب . . .
تنها کسی که تو این موقعیت به ذهنم رسید باهاش حرف بزنم، دوست فرنگ نشین بود که اونم درگیر آماده کردن گزارش پایان دوره ش هست و گفت فردا بهم زنگ میزنم
آخه فردا به چه درد حال الان من میخوره ...
تو اگه به فکر زندگی خودت نباشی و تلاش خودتو نکنی، هیچ کسی و هیچ تغییری بهت کمک نمیکنه. اگه زندگیتو بذاری زمین که اوضاع بهتر بشه و بعد شروع کنی، نه اوضاعی عوض میشه و نه شروع میکنی
کلاهتو داره باد میبره، دستتو بذار روش و زندگی کن
بازرس قبلی، ترم قبل، منو رد کرده بود. جلسه ۲۰ که هیچ تدریسی نداشت اومد و کلی ایراد گرفت و منو رد کرد. بازرس جدید قرار بود شنبه آینده بیاد که یهو ظهر خبر دادن قراره بیاد. تنها راهی که داشتم کنسل کردن قرار چای زعفرونی بود که از یه هفته پیش گذاشته بودیم. ولی این بار تأیید شدم. علی رغم کلی کامنتی که بهم داده شد. ولی بازرس این جلسه تومنی هفسنار فرق داشت با قبلی. خلاصه که بریم ترم بعد ببینیم چی میشه ...
اگه یه روزی میخواستم چیزی که تو ذهنم میچرخه رو بیان کنم، میگفتم:
شاد از دیده نشدن
غمگین از کوری آدمها
"سیما یکی از بچه های دانشگاه بود؛
دوسش داشتم، مثلا.
خیلی شبیه مینا بود، دختر داییم که از تاریکی میترسید.
من هیچ وقت هیچی بهش نگفتم،
اینجوری ام، همیشه هر وقت باید یه کاری بکنم،
هیچ کاری نمیکنم!"
چیزهایی هست که نمی دانی
فردین صاحب الزمانی
و من
هرچند از جنگیدن برای زندگی دست نمیکشم
اما اینجا رو ساختم که توش نق بزنم
دنبال مشاور و نصیحتگر و روشنگر و بالامنبر رونده نیستم
و توان تحمل کامنتای از سر شکم سیری یا مثبت نگری رو ندارم
فقط ترکیبی از خاطرات و تخیلاتم رو ثبت میکنم