579
مفرد سُعَدارفتم سمت اتاق، از چارچوب در که رد شدم یهو چشام سیاهی و سرم گیج رفت. بعد از اون سال که کنکور دکتری دادم و تو راه برگشت، سرگیجه م شروع شد، اینطوری نشده بودم. و اتفاقا دو سه ماه پیش که هنوز فکر میکردم قراره آخر سال آزمون بدم، نگران این بودم که نکنه باز اسفند بشه و سرگیجهها سراغم بیان!
با تمام این حرفا، تو دل همه دردا و سختیای جسمی و روحی، من زنده م؛ هرچند خسته، هرچند حق نیست زندگی جنگ باشه، البته که به روش خودم، اما براش مبارزه میکنم...