1148
مفرد سُعَدایه چیزی متوجه شدم:
مشکل این نیست که من از تنهایی لذت نمیبرم، چون میبرم، اما دوست دارم حتی اگه در تنهایی خوشم، بعد کسی باشه که دلم بخواد با آب و تاب اون خوشی رو براش روایت کنم و در مقابل تو چشمای اون طرف ببینم که این اشتراک گذاری براش خوشاینده و صد البته که منم متقابلا از خوشیایی که اون داشته و برا من در موردش میگه لذت ببرم، که درواقع از خوش بودن اونه که دارم لذت میبرم
این نگاه و انتظار در مورد اندوه و غم دوطرفه هم طبیعتاً صادقه ...