آبگوشت بُزباش

قلم‌راآن‌زبان‌نبودكه‌سرعشق‌گويدباز  ورای‌حدتقريراست‌شرح‌آرزومندی

مفرد سُعَدا

749

مفرد سُعَدا

دیشب شب خوبی بود

خوبه که هنوز عادت نکردی به اینکه من بی مقدمه یه کاری کنم

خودمم میدونم حافظه ی سال و ماه و روز خوبی ندارم

شاید واسه همینه که از زمانی که یادم میاد، تصمیم گرفتم هر وقت تونستم، بدون اینکه دو دو تا چارتا کنم، یه طوری تو چشات برق بیارم

میدونی؟ اولش اصلا حواسم نبود، ولی یه لحظه وقتی تو اتاق پرو بودی، ریز به فروشنده اون پیرهنی که خوشت اومد ازش اما بخاطر لیبل قیمتش گفتی بیخیال رو نشون دادم و گفتم یکیشو با اندازه لباسایی که بردی تست کنی بذاره توی پک که بعد برگردم ازش بگیرم

بعد هم که وقتی توی فودکورت بودیم و به بهونه جا گذاشتن کیفم تنهات گذاشتم و برگشتم، لباس رو گرفتم و به خیال خودم بدون اینکه متوجه شده باشی، توی صندوق عقب جاش دادم

فقط حیف شد که سوتی دادم و گوشیمو گذاشته بودم روی میز و پیام برداشت از حساب باعث شد لو برم

ولی بازم

بنظرم دیشب شب خوبی بود

کلاً دیدن بی بهونه و غافلگیرانه برق چشات، شبا رو روشن و خوب میکنن ...

پینوشت: یه چی بگم؟ من از نوشتن خاطرات هیچ کسِ خیالیم خسته نمیشم؛ ولی گاهی فکر میکنم اون ممکنه ناراحت بشه که وقتی هنوز نبوده، انقدر خوشیای دو نفره مون رو فریاد زدم، و اون آخرین کسی بوده که فهمیده چه حسی بهش دارم ...

پنجشنبه ۱۷ فروردین ۱۴۰۲ ،ساعت 17:4