آبگوشت بُزباش

قلم‌راآن‌زبان‌نبودكه‌سرعشق‌گويدباز  ورای‌حدتقريراست‌شرح‌آرزومندی

2252

مفرد سُعَدا

زندگی چیز پیچیده ای هست؛ ولی خب اگه ساده باشه حوصله آدم سر می‌ره.

گاهی فکر میکنم پیچای زندگی، ساعتگرده یا پادساعتگرد؛ اما ممکنه هردوش باشه (هرچند شایدم مثل جهت حرکت گرداب، بستگی به این داشته باشه که توی کدوم نیم کره از زمین در حال چرخشه!)

به هر حال، اگه پیچ نباشه، مثل جاده، خواب آور میشه برای راننده. آخه زندگی که مسابقه سرعت و دوی صد متر نیست که مسیر مستقیم توی کمترین فاصله طی بشه؛ اتفاقا پیچ و چرخش، سرعت رو کم و لذت بردن از سفر رو بیشتر و زمان رو کند و دلنشین میکنه.

البته که سختی خودشم داره ؛)

ادامه مطلب . . .
شنبه ۱۰ مرداد ۱۴۰۵ ،ساعت 16:14

2251

مفرد سُعَدا

تاریکی مانع شنیدن صدای هق هق نمیشد؛ حتی با اون موزیک بلند

از کنار ماشین رد شدم ولی باز برگشتم

پرسیدم خوبی؟

خب معلومه که خوب نبود. سرشو تکون داد

گفتم آب میخوای؟ خونه مون همینجاست. بیارم برات آب؟

سرشو تکون داد که یعنی نه

منم اومدم خونه

ولی دلم طاقت نیاورد

رسیدم خونه کیف و وسایلمو گذاشتم، از یخچال یه بطری آب معدنی پلمپ برداشتم و برگشتم

گفتم اگه بود میدم بهش

به این فکر میکردم که تو این حال آدم فقط یه کور سوی روشنایی بی دلیل لازم داره

رسیدم

هنوز بود

فقط شیشه ماشین رو کشیده بود بالا و سرشو گذاشته بود رو فرمون

زدم به شیشه

باز زدم به شیشه

باز کرد پنجره رو

بطری رو دادم بهش

هنوز داشت گریه میکرد ولی با شدت بیشتر

گفتم نترس بطری پلمپه باز کن بخور یکم

باز کرد

آبش خنک بود حسابی

یه لحظه وایسادم

گفتم ببین. به من ربطی نداره موضوع چیه. ولی هرچی هست میگذره. و این جمله رو دو باره تکرار کردم و گفتم بابای من نیم متریم مرد و هیچ کاری نتونستم بکنم، ولی گذشت

اینم برا تو میگذره

با جمله آخری نگام کرد

گفتم شب بخیر

برگشتم خونه دیگه

و اینم میگذره

پی‌نوشت: دلم میخواد دیگه ننویسم. شایدم واقعا اینکار رو بکنم

چهارشنبه ۷ مرداد ۱۴۰۵ ،ساعت 23:37

2250

مفرد سُعَدا

حال جسمی و روحیم هر دو خوب نیست. احساس ضعف دارم و حس میکنم توان تو عضلاتم نیست برای اینکه سر پا باشم. حس میکنم این ازحام و شلوغی یکم دیگه ادامه پیدا کنه دیگه نمیتونم تعادلمو حفظ کنم

فکر میکنم الان فقط بویاییم عملکردش افت نداشته

از بقیه حسا بی‌خبرم

چهارشنبه ۷ مرداد ۱۴۰۵ ،ساعت 15:44

2249

مفرد سُعَدا

تو راه پله آموزشگاه بودم، دیدم اون پایین چندتا از شاگردای قدیمی وایسادن منو نیگا میکنن لبخند میزنن. رسیدم پایین داشتم وسط شلوغی مسیر باز میکردم که رد شم، یکیشون اومد نزدیک.

میگم how are you?

می‌زنه سر شونه م و میگه: تیچر موهاتو میزنی خوب چیزی می‌شیا

آخه من چی بگم به این نیم وجب بچه که حتی اسمش هم یادم نمونده؟!

چهارشنبه ۷ مرداد ۱۴۰۵ ،ساعت 15:19

2248

مفرد سُعَدا

دلم میخواد یه چیزی که خواهرم دوست داشته باشه براش بخرم ولی می‌دونم الان فقط ذهنش رو گوشی متمرکز هست و از بودجه من خارجه

نمی‌دونم چیکار کنم

بد گیری افتادم

چهارشنبه ۷ مرداد ۱۴۰۵ ،ساعت 14:3

2246

مفرد سُعَدا

شب عجیبی بود

ساعت ۱۱ نشده بود

دیدم یه نسیم خنک داره میاد

دراز کشیدم جلوی در تراس (دقیقا تو زاویه عمودی) و اصلا متوجه نشدم چطور بیهوش شدم

بازم رو زمین

و تا ساعت ۳ که از سرما بیدار شدم

و بعد تا ۵ که طبق عادت بدنم بیدار شدم ولی شدید گرسنه بودم

تا نزدیک ۷ که چای دم کشید و خاموشش کردم و باز نفهمیدم چطوری ولی بیهوش شدم تا الآن

چهارشنبه ۷ مرداد ۱۴۰۵ ،ساعت 8:43

2247

مفرد سُعَدا

همکلاسیم پیام داده میگه میشه شب یه صحبتی در مورد پروژه انجام بدیم برا من خیلی گنگه، گفتم حله اومدم خونه بهت زنگ میزنم

بعد یکم روند کارا رو براش گفتم

میگه: خدا قوت آقا دیگه خیلی به خودت فشار میاری شما

جواب دادم: شیرازی جماعت به خودش فشار نمیاره؛ ما زندگی رو فشار میدیم 😏

چهارشنبه ۷ مرداد ۱۴۰۵ ،ساعت 8:43

2245

مفرد سُعَدا

پسری که رو دستش گوزن تتو شده و اون یکی که ساعتش پر از ماهی هست سوار میشن و روبروم میشینن.

آقای ماهی به نقشه بالای در نگاه می‌کنه و می‌پرسه: کجا باید بریم؟

آقای گوزن میگه: اون قرمز کمرنگه (منظورش صورتیه). بعد ایستگاه‌ها رو میشمره و به آقای ماهی میگه: ۹ ایستگاه دیگه، یعنی ۹ تا ۳ دقیقه

آقای ماهی یه لبخند کش دار میزنه و میگه: یعنی ۲۵ دقیقه دیگه؟

و این مکالمه ادامه پیدا می‌کنه ...

سه شنبه ۶ مرداد ۱۴۰۵ ،ساعت 15:33

2244

مفرد سُعَدا

یاد دو تا مقاله بی ربط به رشته م افتادم که مدتها پیش از روی فضولی و سرچای بیخودی که یهو به ذهنم میاد دیدنشون

یکی در مورد آمار وقوع جرایمی خون و خونریزی دار بود که به طرز معنی‌داری با کامل شدن ماه زیادتر شده بود نسبت به بقیه روزا

و یکی در مورد آمار همین نوع جرم تو روزای خاص ماه که شرایط جسمی خانما متفاوت میشه

البته دومی شامل من نمیشه، ولی هر وقت اینطوری حالم گرفته و افسرده طور میشه، یه نگاهی به تقویم میندازم ببینم چندمین روز ماه قمریه!

اینم اضافه کنم که هیچ کدوم این مقاله‌هایی که درموردشون گفتم داخلی و الکی نبودن

سه شنبه ۶ مرداد ۱۴۰۵ ،ساعت 15:24

2242

مفرد سُعَدا

دیروز رفتم پروژه رو پرینت گرفتم که تحویل استاد بدم ولی وقتی رسیدم دانشکده حراست گفت ۱۰ دقیقه پیش رفته و من ۴۰ دقیقه تو مغازه پرینتری معطل بودم

منم یه یادداشت نوشتم گذاشتم روی کتابچه سیمی و با دی وی دی از زیر در هل دادم داخل اتاقش

صبح بهش ایمیل زدم که بگم ببخشید اینطوری شد و همونطور که تو یادداشت نوشتم آمادم اصلاحات شما را برای سابمیت کردن مقاله انجام بدم ولی به طرز عجیبی استادی که حتی نصف شب جواب ایمیل میده نوز خبری ازش نیست و این منو نگران می‌کنه

یکی نیست به من بگه آخه بچه سر پیری درس خوندنت دیگه چیه روز روزش دانشگاه نرفتی الآنم نمی‌رفتی

تو که نه عقبه‌ت به این رشته می‌خوره، نه کارت چه چیزی برای عرضه داری که انقدر کوتاه نمیای

سه شنبه ۶ مرداد ۱۴۰۵ ،ساعت 13:54

2241

مفرد سُعَدا

حتی متوجه نشدم کی وسط کار خوابم برد؛ همونطوری جلو کامپیوتر مشغول طراحی سناریو و تحلیل و ...

زندگی ما اینطوریه دیگه

منم که شیرازی‌ام و حال جنگیدن با چیزی رو ندارم

سه شنبه ۶ مرداد ۱۴۰۵ ،ساعت 13:44

2239

مفرد سُعَدا

من متوجه ام که این موارد کاملا شخصی و سلیقه هست ولی وقتی نگاه میکنم میبینم از 25 30 سال پیش اینترنت کم و بیش در دسترس بوده و خیلی چیزا قابل چک کردن شده. بعدشم این همه اسم قشنگ فارسی داریم: پگاه، برکه، نگین، باران، جوانه، هدیه، آزاده، آیین .... چرا باید اسم بچه رو یه چیزی بذاری که تو فارسی خوندنش سخته، تو زبونای دیگه هم کلا معنی بد داره!

بخدا من حجالت میکشم وقتی میبینم اسم شاگردام آنالی و آنائل و امثال اینا هست. تازه اینا مثلا خانواده هایی هستن که میخوان بچه شون از سن پایین زبانش خوب باشه و یحتمل نقشه مهاجرت هم براش کشیدن یا کلا یه پاشون ایرنه و یه پاشون جاهای دیگه ...

سه شنبه ۶ مرداد ۱۴۰۵ ،ساعت 9:56

2237

مفرد سُعَدا

دلم سکوی گوشه حیاط دبیرستانمون رو خواست. همون سکویی که تا قبل من کسی حواسش بهش نبود و من بعد از اون اتفاقات و اون سفر، دو سال تموم، تک تک روزا، تک تک زنگای تفریح، روش می‌نشستم و بقیه رو تماشا میکردم.

آره

دلم یجایی میخواد که بشینم و دیگران رو نگاه کنم و زمان رو با بیشترین آهستگی حس کنم...

سه شنبه ۶ مرداد ۱۴۰۵ ،ساعت 0:15

2236

مفرد سُعَدا

خواب خواب بودما، از سرم پرید!

تو لابی ساختمون روبرو دعوا شده چون یه نفر می‌خواسته بره داخل و یه فضول اومده گفته بدون اجازه من حق نداری با گربه بیای داخل برج! بعدشم انگاری دست زده به گربه، یا چی، که صدا رفته بالا.

یکی نیست بگه ساختمونی که بیشتر از صدتا خانواده هستن، تو یه نفر چیکاره ای که گفتی یکی دیگه حیوون تو خونه ش ببره یا نبره :/

سه شنبه ۶ مرداد ۱۴۰۵ ،ساعت 0:1

2235

مفرد سُعَدا

یهو اومد رو زبونم که «ای دیر بدست آمده ...»

هیچ مشکلی هم ندارم، حالم هم خوبه، ولی از کیفیت زمان حال به قدر کافی راضی نیستم

مثلا الان یه چالش کلامی مفید لازم دارم که نقطه شروع واضح داشته باشه و به نتیجه‌گیری‌ای برسه که قبلش نبوده و حس کنم زمان مفید گذشته و منجر به محصول شده

هنوز کمبود خواب دارم وگرنه با جی‌پی‌تی کار بسط مقاله و مناسب سازی برای ژورنال رو انجام میدادم

کلا تو زندگیم چیز دیگه ای نیست که باهاش زمانمو خرج کنم

دوشنبه ۵ مرداد ۱۴۰۵ ،ساعت 11:42

2234

مفرد سُعَدا

از یه سری چیزا به معنای واقعی کلمه غمگین میشم، ولی به روی خودم نمیارم و هرگز ازش دم نمی‌زنم

البته می‌دونم که همه اینطوری هستن کم و بیش

ولی خب

رنجش بیثمریه که میکشم و میبرم...

دوشنبه ۵ مرداد ۱۴۰۵ ،ساعت 5:52

2233

مفرد سُعَدا

وضعیت دیشب:

چراغ روشن

تلویزیون روشن

لپتاپ روشن

اجاق گاز روشن

موبایل تو شارژ

مسواک منتظر

و من کجا؟ تا صبح وسط پذیرایی، رو زمین، بیهوش!

و یه خواب طووووولانی پر از داستان و ماجرای ملو درام، که فقط لحظه‌ی بخیر گذشتن سقوط از یه دره پر صخره و کشنده شو یادمه

و یهو صبح شد

دوشنبه ۵ مرداد ۱۴۰۵ ،ساعت 5:43

2232

مفرد سُعَدا

گشنمه! بیخوابی مصرف سوخت آدم رو بالا می‌بره. عین مولد برقی که فرایند تولیدش گرما زا هست و خود گرما ضریب منفی به تولیدش میده و بازدهیش کم میشه

گش‌ن‌مه

یکشنبه ۴ مرداد ۱۴۰۵ ،ساعت 16:0

2231

مفرد سُعَدا

از عجولانه کار کردن به شدت گریزانم. فایل پروژه رو برای استاد ارسال کردم، توی ایمیل نوشتم هر زمان امر کنید نسخه چاپی و dvd دیتای پروژه رو میارم دانشکده تحویل میدم.

توی ۴ روز اخیر، میانگین هر شب ۳ ساعت یا یکم بیشتر خوابیدم و الان هر کاری بکنم پر از خطا خواهد بود

یکشنبه ۴ مرداد ۱۴۰۵ ،ساعت 11:29

2230

مفرد سُعَدا

اوایل کرونا بود و کل دنیا تو قرنطینه. کل اون مدت که ویلون و سیفون بود عادت کرده بودیم حوالی ظهر ویدیو کال کنه و قبل نهار ما و بعد صبحونه اون زمان معاشرتمون باشه.

یه بار حرف رسید به اینجا که بهش گفتم بابا یه حرکتی کن، یه تکونی به زندگیت بده. همین حرف بهش برخورد و دیگه خبری ازش نبود.

گذشت یکی دو ماه...

عید نوروز شده بود.

مامانم شب یهو گفت: فلانی خیلی وقته دیگه بمون زنگ نمیزنه. همه ش دعا میکنم کارش درست بشه دیپورتش نکنن بخواد برگرده.

صبح زود پاشدم رفتم نونوایی؛ مسیرمو یکم طولانی کردم و براش پیام فرستادم که مامانم خیلی پیگیر حال و احوالته؛ اگه با من مشکلی داره به جای خود، یه تلفن بزن حالی ازش بپرس دلش تنگته.

سین کرد. جواب نداد.

برام مُرد؛ بی فاتحه ...

یکشنبه ۴ مرداد ۱۴۰۵ ،ساعت 3:32

2228

مفرد سُعَدا

۷ تا شکل شده و ۱۲ تا جدول

هر شکل هم خودش چندتا نقشه ست

وسط اونا گم شدم

تازه خوبه من ۲ تا مانیتور دارم وگرنه دهنم سرویس بود

همه اینا به کنار؛ من گشنمه!

یکشنبه ۴ مرداد ۱۴۰۵ ،ساعت 3:4

2227

مفرد سُعَدا

همون دو میلیارد و دوازده هزار و صد و یکسال پیش هم این آهنگ اونقدرا طرفدار و شنونده نداشت اما من دوسش داشتم. الان وسط کار یهو تو پلی لیست مغزیم روش شافل شدم. درواقع فقط روی آهنگش؛ ولی خب با یکم تمرکز دزدیدن از پروژه، یادم اومد و تونستم سرچش کنم.

شنبه ۳ مرداد ۱۴۰۵ ،ساعت 23:52

2225

مفرد سُعَدا

خب تا ساعت ۳ برق نداریم و این نیم ساعت آخرم که برق داشتیم آقای جی پی تی پلاس نمی‌تونست حافظشو بازخوانی کنه و من عملاً نتونستم پیش برم

سرم درد می‌کنه و دلم می‌خواد یکم بخوابم.

لحظه‌ی الان هرچند سالمه، خیلی بی‌نمک و خطی داره طی میشه که دلم نمی‌خوادش

شنبه ۳ مرداد ۱۴۰۵ ،ساعت 13:19

2223

مفرد سُعَدا

دلم زیرآبی رفتن خواست! یه کار خلاف یا خارج از عرف که خطرناک نباشه ولی باحال باشه.

شریک جرم پایه داشتن اینجور وقتا خیلی لازمه

جمعه ۲ مرداد ۱۴۰۵ ،ساعت 23:24

2222

مفرد سُعَدا

من آدم معترض و منتقدی هستم، ولی آدم بشین و نق بزن و اعصاب خودت و دیگران رو خرد کردن نیستم.

از آدمایی که با فاز ناله حال میکنن باید دور بود. اینا یأس تو وجودشون نهادینه شده. زندگی پر از بالا و پایینه. آتیش جهنم هم که بباره باز نباید آدم فقط و فقط رخت عجز تنش باشه

جمعه ۲ مرداد ۱۴۰۵ ،ساعت 16:59

2221

مفرد سُعَدا

صدای موشک و ضد هوایی و فلر و فلان و بهمان میاد و من دارم تراکم و سطح اشغال محاسبه میکنم :))

جمعه ۲ مرداد ۱۴۰۵ ،ساعت 3:57

2220

مفرد سُعَدا

من اکسل رو در حد کد نویسی ویژوال اصلا بلد نیستم ولی به لطف آقای جی پی تی و پلاس شدن یک ماهه ش، تونستم محاسبات آماری پروژه رو انجام بدم و الان میتونم ادعا کنم که احتمالاً این پروژه بهترین مقاله‌ای میشه که تا حالا تو عمرم نوشتم

جمعه ۲ مرداد ۱۴۰۵ ،ساعت 2:4

2219

مفرد سُعَدا

خب

باز داره طوفان حوادث جدی میشه

اینبار سنگین تر از دفعه قبل خواهد بود

امیدوارم کمترین میزان آسیب به مردم برسه

پنجشنبه ۱ مرداد ۱۴۰۵ ،ساعت 19:56

2218

مفرد سُعَدا

دیشب خواب می‌دیدم بجا بودیم هم همکارای موسسه بودن، هم دوستایی که از ایران رفتن!

بعد یه پارچه گذاشته بودن سر راه من، بازش کردم دیدم یه سنجاب فسقلی توشه. اسمشو گذاشته بودم قلی خانم.

ولی وفا نداشت. از ماشین پیاده شدم برم خونه (خونه قدیمی‌مون) ولی اون نیومد و موند اونجا پیش بقیه

پنجشنبه ۱ مرداد ۱۴۰۵ ،ساعت 9:13