آبگوشت بُزباش

قلم‌راآن‌زبان‌نبودكه‌سرعشق‌گويدباز  ورای‌حدتقريراست‌شرح‌آرزومندی

2249

مفرد سُعَدا

تو راه پله آموزشگاه بودم، دیدم اون پایین چندتا از شاگردای قدیمی وایسادن منو نیگا میکنن لبخند میزنن. رسیدم پایین داشتم وسط شلوغی مسیر باز میکردم که رد شم، یکیشون اومد نزدیک.

میگم how are you?

می‌زنه سر شونه م و میگه: تیچر موهاتو میزنی خوب چیزی می‌شیا

آخه من چی بگم به این نیم وجب بچه که حتی اسمش هم یادم نمونده؟!

چهارشنبه ۷ مرداد ۱۴۰۵ ،ساعت 15:19