آبگوشت بُزباش

قلم‌راآن‌زبان‌نبودكه‌سرعشق‌گويدباز  ورای‌حدتقريراست‌شرح‌آرزومندی

2251

مفرد سُعَدا

تاریکی مانع شنیدن صدای هق هق نمیشد؛ حتی با اون موزیک بلند

از کنار ماشین رد شدم ولی باز برگشتم

پرسیدم خوبی؟

خب معلومه که خوب نبود. سرشو تکون داد

گفتم آب میخوای؟ خونه مون همینجاست. بیارم برات آب؟

سرشو تکون داد که یعنی نه

منم اومدم خونه

ولی دلم طاقت نیاورد

رسیدم خونه کیف و وسایلمو گذاشتم، از یخچال یه بطری آب معدنی پلمپ برداشتم و برگشتم

گفتم اگه بود میدم بهش

به این فکر میکردم که تو این حال آدم فقط یه کور سوی روشنایی بی دلیل لازم داره

رسیدم

هنوز بود

فقط شیشه ماشین رو کشیده بود بالا و سرشو گذاشته بود رو فرمون

زدم به شیشه

باز زدم به شیشه

باز کرد پنجره رو

بطری رو دادم بهش

هنوز داشت گریه میکرد ولی با شدت بیشتر

گفتم نترس بطری پلمپه باز کن بخور یکم

باز کرد

آبش خنک بود حسابی

یه لحظه وایسادم

گفتم ببین. به من ربطی نداره موضوع چیه. ولی هرچی هست میگذره. و این جمله رو دو باره تکرار کردم و گفتم بابای من نیم متریم مرد و هیچ کاری نتونستم بکنم، ولی گذشت

اینم برا تو میگذره

با جمله آخری نگام کرد

گفتم شب بخیر

برگشتم خونه دیگه

و اینم میگذره

پی‌نوشت: دلم میخواد دیگه ننویسم. شایدم واقعا اینکار رو بکنم

چهارشنبه ۷ مرداد ۱۴۰۵ ،ساعت 23:37