2237
مفرد سُعَدادلم سکوی گوشه حیاط دبیرستانمون رو خواست. همون سکویی که تا قبل من کسی حواسش بهش نبود و من بعد از اون اتفاقات و اون سفر، دو سال تموم، تک تک روزا، تک تک زنگای تفریح، روش مینشستم و بقیه رو تماشا میکردم.
آره
دلم یجایی میخواد که بشینم و دیگران رو نگاه کنم و زمان رو با بیشترین آهستگی حس کنم...