آبگوشت بُزباش

قلم‌راآن‌زبان‌نبودكه‌سرعشق‌گويدباز  ورای‌حدتقريراست‌شرح‌آرزومندی

190

مفرد سُعَدا

ته هر اعصاب خردی و ناراحتی ای به این نتیجه میرسم که من خیلی وقته مردم و فقط مجبورم تا وقتی نفس میکشم ادای زنده ها رو در بیارم ...

سه شنبه ۳۱ خرداد ۱۴۰۱ ،ساعت 11:46

189

مفرد سُعَدا

نه می‌خوام کسی رو مث خودم کنم

نه کسی حق داره منو مث خودش کنه

 

هر کسی شخصیت و آزادی خودشو داره که مسیر و روششو انتخاب کنه

هیچ کسی هم حق نداره آزادی انتخابی که خدا به آدما داده رو ازشون سلب کنه

 

تف به روشن فکری که میگه من آزادی می‌خوام ولی دیگران هم باید مث من باشن

 

کاش اتفاقات و حرفای دیشب هیچ وقت یادم نره ...

سه شنبه ۳۱ خرداد ۱۴۰۱ ،ساعت 10:54

188

مفرد سُعَدا

آدم از یه جایی احساس می‌کنه دیگه زنده نیست، فقط منابع زندگی رو هدر میده تا بمیره

یکشنبه ۲۹ خرداد ۱۴۰۱ ،ساعت 12:55

187

مفرد سُعَدا

باور معمولی بودن، بیشترین درد رو داره وقتی بدونی میتونستی معمولی نباشی ...

یکشنبه ۲۹ خرداد ۱۴۰۱ ،ساعت 10:41

186

مفرد سُعَدا

حق ... اشتباهه! گرفتنی نیست؛ ادا کردنی و رها کردنیه

اگه گردنمومه باید ادا کنیم

اگه هم داریم، باید رها کنیم

دوشنبه ۲۳ خرداد ۱۴۰۱ ،ساعت 9:33

185

مفرد سُعَدا

سر خاک آقام نشستم رو زمین

 

یادمه یه شب توی بیمارستان

همون روزای آخر که حالش خوب شده بود

 

بهم گفت:

موبایلت قبلا خیلی زنگ می‌خورد، چرا انقدر ساکت شده کسی بهت 

تلفن نمیزنه؟

 

گفتم:

خب دیگه، قبلا دانشگاه و شرکت بودم، آدما بیشتر کار داشتن باهام، الان دیگه کار ندارن، تلفن من هم بی کاربرد شده

 

رفت

دو سه روز بعدش رفت

رفت و زندگی سخت تر شد

خیلی خیلی سخت تر شد ...

پنجشنبه ۱۹ خرداد ۱۴۰۱ ،ساعت 18:8

184

مفرد سُعَدا

دخترخاله داشت ویدیو خوانندگی خواهرزن پسر اون یکی خاله رو نشون میداد، گفت بیا ببین. گفتم مرده شور همه شون ببرن.

خودم حس کردم یهو سیاه شدم؛ بدم اومد از خودم. این چه طرز حرف زدنه آخه، هم غیبته، هم توهینه.

 

درسته فامیلای خیر داری نیستن، ولی بازم جزو شر دارا هم بحساب نمیان. پس کوچکترین حقی ندارم که بهشون بد بگم.

 

تلخ ترین جاش کجاست؟ برم بعد دو میلیارد سال بیخبری به طرف بگم من یجا بهت فحش دادم حلال کن. با چه رویی؟!

 

خدایا زندگی تو دنیات هر روز سخت تر میشه ... تحملش سخته ...

چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۱ ،ساعت 20:54

183

مفرد سُعَدا

گاهی دنیا خیلی تنگ و تاریک و سخت میشه ...

پنجشنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۱ ،ساعت 0:4

182

مفرد سُعَدا

زمان داره میگذره اما زندگیم اوخر یه شهریور دوست نداشتنی که بوی مرگ پاییز گرفته و بادش هر روز آدمو مریض می‌کنه گیر کرده ...

دوشنبه ۹ خرداد ۱۴۰۱ ،ساعت 11:39

181

مفرد سُعَدا

دلم واسه چشیدن طعم شیرین یک موفقیت هرچند کوچیک تنگ شده؛ یه چیزی که نه زود بدست بیاد که ارزشش رو درک نکنم، نه دیر که بهم مزه نده ...

ولی داره واسه همه چی دیر میشه؛ البته اگه تا حالا نشده باشه ...

دوشنبه ۹ خرداد ۱۴۰۱ ،ساعت 11:35

180

مفرد سُعَدا

قال خودم خیلی جدی؛

تکی تخت دو نفره، دو نفره تخت تکی

والسلام

پنجشنبه ۵ خرداد ۱۴۰۱ ،ساعت 1:15

179

مفرد سُعَدا

مسأله این نیست که کی هست و کی نیست، مسأله اینه که اولویت و انتخاب اول کسی برای بودن هستی یا نه

یکشنبه ۱ خرداد ۱۴۰۱ ،ساعت 14:36