190
مفرد سُعَداته هر اعصاب خردی و ناراحتی ای به این نتیجه میرسم که من خیلی وقته مردم و فقط مجبورم تا وقتی نفس میکشم ادای زنده ها رو در بیارم ...
قلمراآنزباننبودكهسرعشقگويدباز ورایحدتقريراستشرحآرزومندی
ته هر اعصاب خردی و ناراحتی ای به این نتیجه میرسم که من خیلی وقته مردم و فقط مجبورم تا وقتی نفس میکشم ادای زنده ها رو در بیارم ...
نه میخوام کسی رو مث خودم کنم
نه کسی حق داره منو مث خودش کنه
هر کسی شخصیت و آزادی خودشو داره که مسیر و روششو انتخاب کنه
هیچ کسی هم حق نداره آزادی انتخابی که خدا به آدما داده رو ازشون سلب کنه
تف به روشن فکری که میگه من آزادی میخوام ولی دیگران هم باید مث من باشن
کاش اتفاقات و حرفای دیشب هیچ وقت یادم نره ...
آدم از یه جایی احساس میکنه دیگه زنده نیست، فقط منابع زندگی رو هدر میده تا بمیره
باور معمولی بودن، بیشترین درد رو داره وقتی بدونی میتونستی معمولی نباشی ...
حق ... اشتباهه! گرفتنی نیست؛ ادا کردنی و رها کردنیه
اگه گردنمومه باید ادا کنیم
اگه هم داریم، باید رها کنیم
سر خاک آقام نشستم رو زمین
یادمه یه شب توی بیمارستان
همون روزای آخر که حالش خوب شده بود
بهم گفت:
موبایلت قبلا خیلی زنگ میخورد، چرا انقدر ساکت شده کسی بهت
تلفن نمیزنه؟
گفتم:
خب دیگه، قبلا دانشگاه و شرکت بودم، آدما بیشتر کار داشتن باهام، الان دیگه کار ندارن، تلفن من هم بی کاربرد شده
رفت
دو سه روز بعدش رفت
رفت و زندگی سخت تر شد
خیلی خیلی سخت تر شد ...
دخترخاله داشت ویدیو خوانندگی خواهرزن پسر اون یکی خاله رو نشون میداد، گفت بیا ببین. گفتم مرده شور همه شون ببرن.
خودم حس کردم یهو سیاه شدم؛ بدم اومد از خودم. این چه طرز حرف زدنه آخه، هم غیبته، هم توهینه.
درسته فامیلای خیر داری نیستن، ولی بازم جزو شر دارا هم بحساب نمیان. پس کوچکترین حقی ندارم که بهشون بد بگم.
تلخ ترین جاش کجاست؟ برم بعد دو میلیارد سال بیخبری به طرف بگم من یجا بهت فحش دادم حلال کن. با چه رویی؟!
خدایا زندگی تو دنیات هر روز سخت تر میشه ... تحملش سخته ...
گاهی دنیا خیلی تنگ و تاریک و سخت میشه ...
زمان داره میگذره اما زندگیم اوخر یه شهریور دوست نداشتنی که بوی مرگ پاییز گرفته و بادش هر روز آدمو مریض میکنه گیر کرده ...
دلم واسه چشیدن طعم شیرین یک موفقیت هرچند کوچیک تنگ شده؛ یه چیزی که نه زود بدست بیاد که ارزشش رو درک نکنم، نه دیر که بهم مزه نده ...
ولی داره واسه همه چی دیر میشه؛ البته اگه تا حالا نشده باشه ...
قال خودم خیلی جدی؛
تکی تخت دو نفره، دو نفره تخت تکی
والسلام
مسأله این نیست که کی هست و کی نیست، مسأله اینه که اولویت و انتخاب اول کسی برای بودن هستی یا نه
"سیما یکی از بچه های دانشگاه بود؛
دوسش داشتم، مثلا.
خیلی شبیه مینا بود، دختر داییم که از تاریکی میترسید.
من هیچ وقت هیچی بهش نگفتم،
اینجوری ام، همیشه هر وقت باید یه کاری بکنم،
هیچ کاری نمیکنم!"
چیزهایی هست که نمی دانی
فردین صاحب الزمانی
و من
هرچند از جنگیدن برای زندگی دست نمیکشم
اما اینجا رو ساختم که توش نق بزنم
دنبال مشاور و نصیحتگر و روشنگر و بالامنبر رونده نیستم
و توان تحمل کامنتای از سر شکم سیری یا مثبت نگری رو ندارم
فقط ترکیبی از خاطرات و تخیلاتم رو ثبت میکنم