آبگوشت بُزباش

قلم‌راآن‌زبان‌نبودكه‌سرعشق‌گويدباز  ورای‌حدتقريراست‌شرح‌آرزومندی

185

مفرد سُعَدا

سر خاک آقام نشستم رو زمین

 

یادمه یه شب توی بیمارستان

همون روزای آخر که حالش خوب شده بود

 

بهم گفت:

موبایلت قبلا خیلی زنگ می‌خورد، چرا انقدر ساکت شده کسی بهت 

تلفن نمیزنه؟

 

گفتم:

خب دیگه، قبلا دانشگاه و شرکت بودم، آدما بیشتر کار داشتن باهام، الان دیگه کار ندارن، تلفن من هم بی کاربرد شده

 

رفت

دو سه روز بعدش رفت

رفت و زندگی سخت تر شد

خیلی خیلی سخت تر شد ...

پنجشنبه ۱۹ خرداد ۱۴۰۱ ،ساعت 18:8