185
مفرد سُعَداسر خاک آقام نشستم رو زمین
یادمه یه شب توی بیمارستان
همون روزای آخر که حالش خوب شده بود
بهم گفت:
موبایلت قبلا خیلی زنگ میخورد، چرا انقدر ساکت شده کسی بهت
تلفن نمیزنه؟
گفتم:
خب دیگه، قبلا دانشگاه و شرکت بودم، آدما بیشتر کار داشتن باهام، الان دیگه کار ندارن، تلفن من هم بی کاربرد شده
رفت
دو سه روز بعدش رفت
رفت و زندگی سخت تر شد
خیلی خیلی سخت تر شد ...