068
مفرد سُعَدادلم انقدر گرفته ک دوست داشتم چند روز فرصت نشستن و تکون نخوردن داشتم بدون اینکه کسی سراغم بیاد یا حتی لازم باشه غذا بخورم یا دستشویی برم 😔
قلمراآنزباننبودكهسرعشقگويدباز ورایحدتقريراستشرحآرزومندی
دلم انقدر گرفته ک دوست داشتم چند روز فرصت نشستن و تکون نخوردن داشتم بدون اینکه کسی سراغم بیاد یا حتی لازم باشه غذا بخورم یا دستشویی برم 😔
آدما همیشه دنبال منجی میگردن ...
روم نشد بهش بگم شانس آوردی به من جواب مثبت ندادی، اونم روش نشد بهم بگه شانس آورده به من جواب منفی داده
ولی خب
اینکه توی دنیای به این داغونی، یه نفر از زندگیش راضی باشه، خیلی خوبه
ان شاء الله همیشه دلش شاد و لبش خندون باشه
از اون هفته هاست که با حس اینکه کاش زنده نبودم (با کاش میمردم خیلی فرق داره) شروع شده ...
البته به انضمام گلو درد و سرماخوردگی ...
قسمت میدم…پشت سر من… من مسافر… گریه نکن… گریه نکن…گریه نکن ...
"سیما یکی از بچه های دانشگاه بود؛
دوسش داشتم، مثلا.
خیلی شبیه مینا بود، دختر داییم که از تاریکی میترسید.
من هیچ وقت هیچی بهش نگفتم،
اینجوری ام، همیشه هر وقت باید یه کاری بکنم،
هیچ کاری نمیکنم!"
چیزهایی هست که نمی دانی
فردین صاحب الزمانی
و من
هرچند از جنگیدن برای زندگی دست نمیکشم
اما اینجا رو ساختم که توش نق بزنم
دنبال مشاور و نصیحتگر و روشنگر و بالامنبر رونده نیستم
و توان تحمل کامنتای از سر شکم سیری یا مثبت نگری رو ندارم
فقط ترکیبی از خاطرات و تخیلاتم رو ثبت میکنم