208
مفرد سُعَداچشم به راه بودن خیلی سخته؛ بخصوص وقتی ندونی اصلا کسی قرار هست بیاد یا اینکه فقط خودتی و توهم چشم به راه بودن ...
قلمراآنزباننبودكهسرعشقگويدباز ورایحدتقريراستشرحآرزومندی
چشم به راه بودن خیلی سخته؛ بخصوص وقتی ندونی اصلا کسی قرار هست بیاد یا اینکه فقط خودتی و توهم چشم به راه بودن ...
اگه وقتی از شدت تنهایی رو به جنون هستی، جرأت داشته باشی تن به هر رابطه ای ندی، احتمالاً بزرگ شدی
نوشته وقت دختر ۲۸ تا ۳۵ سال رو هدر ندید؛ اون توی دوره ای هست که میخواد آینده شو بسازه و وقت برای بازی های کودکانه شما نداره
باشه قبول
من دختر نبودم
ولی یه دختر از ۲۸ تا ۳۰ سالگیم بازی کرد، الآنم توی ۳۵ سالگی منم و بزرگترین «هیچ» درونی یه آدم!
دردش وقتی بیشتر میشه که ...
ولش
ادامه مطلب . . .
باد داره صدای حرف زدن میرسونه به گوشم
کاش میدونستم کجاست
کاش میشد منم برم اونجا یکم حرف بزنم و حرف بشنوم ...
گاهی اونقدر بغض دارم که فکر میکنم یه مریضی لاعلاج داشتن که باعث بشه دیگران ببیننت و باهات مهربون بشن چقدر نعمت بزرگی میتونه باشه...
آخرین بار که حس کردم بودن و نبودنم برای کسی مهمه یادم نمیاد
این که امثال من داریم، زندگی نیست، زنده موندن برای کشدار و سخت تر جون دادنه ...
چند ساعت، نمیگم چند روز، فقط چند ساعت آرامش ...
از یه سنی به بعد ، مقاومت در برابر یه سری نیازا ، سخت تر از فتح قله اورسته ...
دلم داره میپوسه
شنبه ای که با یه دل گرفته شروع بشه چیه؟
اولین روز ۳۵ سالگی!
جریان هوا به سمت مرگ رو دارم کم کم حس میکنم
با پیر شدن مشکلی ندارم
ولی از کار افتادگی و محتاج دیگران شدن نفرت انگیزه
هیچ وقت دوست نداشتم بیشتر از ۴۰ سال عمر کنم
پس یادداشت میکنم
۶ تا ۳۶۵ روز باقی مونده از باقی روزایی که دوستشون دارم
خواب بودم و یهو پریدم ... کاش یکی بود باهاش حرف بزنم و شیطنت کنم ...
همه جا رو چک میکنم، و باورم نمیشه که جدی جدی هیچ کس نیست ...
مخاطب خیلی از پادکستای روانشناسی آدمایی هستن که توی درس موفق نبودن و بخاطرش سرخورده شدن؛
بیان خیلی از ترانه ها و آهنگا، کسایی هستن که کسی رو از دست دادن، یا میخوان بدست بیارن
موضوع خیلی داستانا و رمانا و فیلما، با دیگری، بر دیگری، یا برای دیگری زندگی کردنن
و من همونی ام که به قول همکلاسیش، از سلفی بودن همه عکساش معلومه که فقط خودش و خودشه ...
ادامه مطلب . . .
یه بوکسور، وقتی زمین میخوره نمیبازه، وقتی پانمیشه میبازه!
#پدراستو
Wish my name was Dante...
یه لحظه به خودم اومدم و ترسیدم از این همه سردرگمی ...
"سیما یکی از بچه های دانشگاه بود؛
دوسش داشتم، مثلا.
خیلی شبیه مینا بود، دختر داییم که از تاریکی میترسید.
من هیچ وقت هیچی بهش نگفتم،
اینجوری ام، همیشه هر وقت باید یه کاری بکنم،
هیچ کاری نمیکنم!"
چیزهایی هست که نمی دانی
فردین صاحب الزمانی
و من
هرچند از جنگیدن برای زندگی دست نمیکشم
اما اینجا رو ساختم که توش نق بزنم
دنبال مشاور و نصیحتگر و روشنگر و بالامنبر رونده نیستم
و توان تحمل کامنتای از سر شکم سیری یا مثبت نگری رو ندارم
فقط ترکیبی از خاطرات و تخیلاتم رو ثبت میکنم