165
مفرد سُعَداکافیه
بیشتر از این خودتو کثیف نکن پسر ...
164
مفرد سُعَدایکم گرممه ...
163
مفرد سُعَداکنار اسبی که باباش بهش هدیه داده عکس گرفته و نوشته: من قبلا به فرار کردن فکر کردم، اما موندم و جنگیدم!
162
مفرد سُعَداتا بچه ای، با همه حرف میزنی
بزرگتر که میشی، با خودت حرف زدن رو کشف میکنی
یه مدت بعدش میبینی باید یه آدم خاص باشه که با اون حرف بزنی
تهش تنهایی و دیگه کلا حرف نمیزنی ...
161
مفرد سُعَداهمیشه فکر میکنی وقت هست
بعدش یه روزی میاد که یهو میبینی
همه آدمای موفق دیگه از تو بزرگتر نیستن
خیلیاشون از تو کوچیکتر شدن و کارایی میکنن که برای تو بیارزش بودن
اون وقت یخ میزنی
160
مفرد سُعَداروز نو