138
مفرد سُعَدایه زمانی اینجا پر از وبلاگای حال خوب کن بود ... از نسل من که تقریبا دیگه کسی وبلاگ نمینویسه، نسل جدید هم که حالشون مدل خودشون خوب میشه و خوشبحالشون ولی حال امسال من این وسط چطوری خوب بشه ...
قلمراآنزباننبودكهسرعشقگويدباز ورایحدتقريراستشرحآرزومندی
یه زمانی اینجا پر از وبلاگای حال خوب کن بود ... از نسل من که تقریبا دیگه کسی وبلاگ نمینویسه، نسل جدید هم که حالشون مدل خودشون خوب میشه و خوشبحالشون ولی حال امسال من این وسط چطوری خوب بشه ...
تا حالا به این صراحت ننوشتم ... دلم یه رابطه جدی و تمام و کمال میخواد ...
"سیما یکی از بچه های دانشگاه بود؛
دوسش داشتم، مثلا.
خیلی شبیه مینا بود، دختر داییم که از تاریکی میترسید.
من هیچ وقت هیچی بهش نگفتم،
اینجوری ام، همیشه هر وقت باید یه کاری بکنم،
هیچ کاری نمیکنم!"
چیزهایی هست که نمی دانی
فردین صاحب الزمانی
و من
هرچند از جنگیدن برای زندگی دست نمیکشم
اما اینجا رو ساختم که توش نق بزنم
دنبال مشاور و نصیحتگر و روشنگر و بالامنبر رونده نیستم
و توان تحمل کامنتای از سر شکم سیری یا مثبت نگری رو ندارم
فقط ترکیبی از خاطرات و تخیلاتم رو ثبت میکنم