136
مفرد سُعَدابا وجودی که احتمالا اونجا هنوز هوا روشنه و شب اونقدرا عمیق نشده، میدونم که جواب پیاممو نمیده و فوقش فقط سین میکنه ...
چقدر تلخه که آدم پیش کسی که رفته، جا بمونه ...
قلمراآنزباننبودكهسرعشقگويدباز ورایحدتقريراستشرحآرزومندی
با وجودی که احتمالا اونجا هنوز هوا روشنه و شب اونقدرا عمیق نشده، میدونم که جواب پیاممو نمیده و فوقش فقط سین میکنه ...
چقدر تلخه که آدم پیش کسی که رفته، جا بمونه ...
دوست داشتم براش بنویسم ... دلم برای بغل کردنت تنگ شده، حتی دلم برای بوی سیری که وقتی اولین بار بوسیدمت، حس کردم، تنگ شده ... دلم میخواست براش بنویسم؟ نه! دلم میخواست بود و این حرفا رو توی گوشش زمزمه میکردم ...
"سیما یکی از بچه های دانشگاه بود؛
دوسش داشتم، مثلا.
خیلی شبیه مینا بود، دختر داییم که از تاریکی میترسید.
من هیچ وقت هیچی بهش نگفتم،
اینجوری ام، همیشه هر وقت باید یه کاری بکنم،
هیچ کاری نمیکنم!"
چیزهایی هست که نمی دانی
فردین صاحب الزمانی
و من
هرچند از جنگیدن برای زندگی دست نمیکشم
اما اینجا رو ساختم که توش نق بزنم
دنبال مشاور و نصیحتگر و روشنگر و بالامنبر رونده نیستم
و توان تحمل کامنتای از سر شکم سیری یا مثبت نگری رو ندارم
فقط ترکیبی از خاطرات و تخیلاتم رو ثبت میکنم