103
مفرد سُعَدادراز کشیده بودم جلو پنجره. حرف زدن مامان با خواهر رو میشنیدم اما نمیفهمیدم چی میگن؛ تو فکر بدبختیام بودم و شب رو نگاه میکردم. یه هو دیدم پنجره طبقه چهاردهم، بغل بازیه. بعدشم پرده ها رو کشیدن و چراغا خاموش شد.
اینم از زندگی ما
قلمراآنزباننبودكهسرعشقگويدباز ورایحدتقريراستشرحآرزومندی
دراز کشیده بودم جلو پنجره. حرف زدن مامان با خواهر رو میشنیدم اما نمیفهمیدم چی میگن؛ تو فکر بدبختیام بودم و شب رو نگاه میکردم. یه هو دیدم پنجره طبقه چهاردهم، بغل بازیه. بعدشم پرده ها رو کشیدن و چراغا خاموش شد.
اینم از زندگی ما
درد چیزی نیست که آدم بهش خو بگیره؛ فقط از ناله بی ثمر خسته ت میکنه
درد اینجاس
که مامان من میگه دوستات وردست نمیخوان بری براشون کار کنیم
میگممادر من اگر میخواستی برم وردست کسی بشم دیپلم بس بود، واسه چی گفتی درس بخون؟
والا این رتبه و معدل و مقاما هیچ جای زندگی به درمون نخورد؛ حتی خانواده من بلد نبودن مثل بقیه توی جمع خانوادگی یه کم تحویلم بگیرن که فلانی این شده و اون شده
- کسی اینجا حال حرف زدن با یه پسر ۳۲ ساله افسرده رو داره؟!
- گمشو بابا
- [سکوت]
"سیما یکی از بچه های دانشگاه بود؛
دوسش داشتم، مثلا.
خیلی شبیه مینا بود، دختر داییم که از تاریکی میترسید.
من هیچ وقت هیچی بهش نگفتم،
اینجوری ام، همیشه هر وقت باید یه کاری بکنم،
هیچ کاری نمیکنم!"
چیزهایی هست که نمی دانی
فردین صاحب الزمانی
و من
هرچند از جنگیدن برای زندگی دست نمیکشم
اما اینجا رو ساختم که توش نق بزنم
دنبال مشاور و نصیحتگر و روشنگر و بالامنبر رونده نیستم
و توان تحمل کامنتای از سر شکم سیری یا مثبت نگری رو ندارم
فقط ترکیبی از خاطرات و تخیلاتم رو ثبت میکنم