آبگوشت بُزباش

قلم‌راآن‌زبان‌نبودكه‌سرعشق‌گويدباز  ورای‌حدتقريراست‌شرح‌آرزومندی

مفرد سُعَدا

103

مفرد سُعَدا

دراز کشیده بودم جلو پنجره. حرف زدن مامان با خواهر رو می‌شنیدم اما نمی‌فهمیدم چی میگن؛ تو فکر بدبختیام بودم و شب رو نگاه میکردم. یه هو دیدم پنجره طبقه چهاردهم، بغل بازیه. بعدشم پرده ها رو کشیدن و چراغا خاموش شد.

اینم از زندگی ما

سه شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۹ ،ساعت 22:36
مفرد سُعَدا

102

مفرد سُعَدا

درد چیزی نیست که آدم بهش خو بگیره؛ فقط از ناله بی ثمر خسته ت میکنه

دوشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۹ ،ساعت 0:46
مفرد سُعَدا

101

مفرد سُعَدا

درد اینجاس

که مامان من میگه دوستات وردست نمیخوان بری براشون کار کنیم

میگممادر من اگر میخواستی برم وردست کسی بشم دیپلم بس بود، واسه چی گفتی درس بخون؟

 

والا این رتبه و معدل و مقاما هیچ جای زندگی به درمون نخورد؛ حتی خانواده من بلد نبودن مثل بقیه توی جمع خانوادگی یه کم تحویلم بگیرن که فلانی این شده و اون شده

یکشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۹ ،ساعت 0:21
مفرد سُعَدا

100

مفرد سُعَدا

- کسی اینجا حال حرف زدن با یه پسر ۳۲ ساله افسرده رو داره؟!

- گمشو بابا

- [سکوت]

شنبه ۴ مرداد ۱۳۹۹ ،ساعت 2:46