159
مفرد سُعَداآره
ادامه مطلب . . .قلمراآنزباننبودكهسرعشقگويدباز ورایحدتقريراستشرحآرزومندی
آره
ادامه مطلب . . .
نوشته بود یه استارتاپ خارجی اومده که به آدمای تنها، رستوران و کافه های نزدیکشون رو معرفی میکنه تا برن اونجا و شاید آشنا بشن با کسی
کاش تو این خراب شده هم از این چیزا بود
گاهی حس میکنم توی دنیا وجود ندارم
انقدر عصبانیم که فقط باید با هیچ کس حرف نزنم
دلم بودن میخواد؛ حضور در موقعیت و کنار فردی که حس کنم بودن و نبودنم براش فرق داره ...
باز ریشامو انگلیسی زدم. دفعه قبل اوایل کرونا بود که زیاد از خونه بیرون نمیرفتیم؛ ایندفعه منتظرم یه پایه کافه یا اتاق فرار پیدا بشه، بریم. حیف که هیشکی نیس
این همه پادکست جدید اومده، ولی من هنوز فصل اول رادیو روغن حبه انگور رو گوش میدم ... با روحم بازی میکنه ...
دوست دارم حرف بزنیم
اول اون بگه و من بشنوم
بعد اونقدر از شنیدنش مست بشم که قفل زبون منم بشکنه
اونقدر بگم که خودم خسته بشم از شنیدن صدام
اما برق چشمای اون کم نشه
و من با روشنیش
راه رو توی عمق تاریکی این شب همیشگی
پیدا کنم
کل زندگیم شده ترس از دست دادن ...
غروب پنجشنبه ای که حالش از غروب جمعه دلگیر تره...
میتونم صراحتا بگم هیچ کس هیچ جایی منتظرم نیست خانم گاوالدای محترم
"سیما یکی از بچه های دانشگاه بود؛
دوسش داشتم، مثلا.
خیلی شبیه مینا بود، دختر داییم که از تاریکی میترسید.
من هیچ وقت هیچی بهش نگفتم،
اینجوری ام، همیشه هر وقت باید یه کاری بکنم،
هیچ کاری نمیکنم!"
چیزهایی هست که نمی دانی
فردین صاحب الزمانی
و من
هرچند از جنگیدن برای زندگی دست نمیکشم
اما اینجا رو ساختم که توش نق بزنم
دنبال مشاور و نصیحتگر و روشنگر و بالامنبر رونده نیستم
و توان تحمل کامنتای از سر شکم سیری یا مثبت نگری رو ندارم
فقط ترکیبی از خاطرات و تخیلاتم رو ثبت میکنم