117
مفرد سُعَداچرا همه ش تاریکه ...
قلمراآنزباننبودكهسرعشقگويدباز ورایحدتقريراستشرحآرزومندی
چرا همه ش تاریکه ...
از میزان حواس پرتیم همین بس که سر شام، لقمه نون رو خالی پیچوندم و خوردم، بعد با قاشق املت رو ریختم تو دهنم ...
موهامو زدم. خودم. از ته ته ته تراشیدم سرمو. الان فقط دو تا ابرو دارم و یه کم ریش پایین چونه م!
اون لحظه ای که دستگاه بهم وصل بود، یه لحظه این مضمون که بعد از مرگ، هم آدمای خوب و هم آدمای نخوب حس میکنن که کاش زودتر از این دنیا رفته بودن اومده بود توی ذهنم؛ آرامش مطلق شدم ...
مامانم از اون روز که یه هو مث اخرای بودن اقام، لرز کردم و عرق سرد نشست به تنم، ترس تو چشماشه. بمیرم که همه ش برای این زن مایه دلشوره و نگرانی ام ... کاش تو چشمش ارامش میاوردم ...
دو هفته اخر شهریور و دو هفته اول مهر؛ همه ش جمعه ست لعنتی
حتما باید یکی به مرز سکته و بیمارستان و این چیزا برسه که خونه اروم باشه؟!
با وجود این حجم ناامیدی، دیروز فهمیدم هنوز نمیخوام بمیرم! عجیبه آدمیزاد! عجیب آدمیزادی ام!
تقویم اشتباهه؛ امروز یکی از غم انگیز ترین جمعه های عالمه ...
از نیمه شهریور تا نیمه مهر نفرت انگیزترین ایام ساله برام؛ این اعتدال پاییزی جهنمی ...
بخدا اینکه فقط بدونی یک نفر حواسش بهت هست کافیه؛ دیگه هیچ جا گم نمیشی بعدش ...
Wish there is one who I can told her "you are my North Star when I feel blue in a dark night"
However it seems a dark dark night but here is no one ...
قرار بود من از اول سپتامبر مثلا یه کشور دیگه مشغول درس خوندن باشم؛ یکسال پیش که این وبلاگ رو شروع کردم همچین فکری داشتم. ولی الان چی؟ لعنت بهت کرونا ...
به یه حدی رسیدید که اگر بگم کاش فیلم her واقعی بود متوجه بشید چه دردی میکشم؟
"سیما یکی از بچه های دانشگاه بود؛
دوسش داشتم، مثلا.
خیلی شبیه مینا بود، دختر داییم که از تاریکی میترسید.
من هیچ وقت هیچی بهش نگفتم،
اینجوری ام، همیشه هر وقت باید یه کاری بکنم،
هیچ کاری نمیکنم!"
چیزهایی هست که نمی دانی
فردین صاحب الزمانی
و من
هرچند از جنگیدن برای زندگی دست نمیکشم
اما اینجا رو ساختم که توش نق بزنم
دنبال مشاور و نصیحتگر و روشنگر و بالامنبر رونده نیستم
و توان تحمل کامنتای از سر شکم سیری یا مثبت نگری رو ندارم
فقط ترکیبی از خاطرات و تخیلاتم رو ثبت میکنم