746
مفرد سُعَداخیلی وقتا خاطرههامو ناخودآگاه ورق میزنم، دقیقاً همونایی که هیچ وقت ننوشتم به این امید که چیزای خوب جاشون رو بگیرن و فراموش بشن ...
و من هنوز منتظرم ...
کاش یه درخت بلوط بودم روی دیوارهی یه دره خطرناک که آدما هرگز بهم نمیرسیدن، اما تنهی کهنه و از درون خالی شده م رو تبدیل به یه کندوی عسل کرده بودم ...