آبگوشت بُزباش

قلم‌راآن‌زبان‌نبودكه‌سرعشق‌گويدباز  ورای‌حدتقريراست‌شرح‌آرزومندی

مفرد سُعَدا

2166

مفرد سُعَدا

یارو اومد پارک کرد، یکی با عصا از سوپرمارکت اومد بیرون و صداش زد «آقا! آقا! بیا یکم عقب‌تر پارک کن»

با خودم گفتم چه آدم خوبی؛ میخواد جای پارک جلو باز بشه که یه ماشین دیگه هم اینجا راحت جا بشه.

تو همین فکر مشغول تحسین کردنش بودم و تو پس زمینه صدای استارت و جا زدن دنده رو شنیدم که یهو دوباره با صدای بلند گفت «بسه! بسه! بیشتر نیا»

سرمو که تو گوشی بود دوباره آوردم یکم بالا و دیدم چه غلط بودم! آقای عصا بدست می‌خواسته اون یکی جای پارک بسوزه و ماشین دوم حتی به سختی جا نشه اینجا!

حالا دارم به این فکر میکنم که آدمی با این سن و سال قاعدتاً نباید عصا نیاز داشته باشه ...

ولی خب ...

پنجشنبه ۲۵ تیر ۱۴۰۵ ،ساعت 18:14