آبگوشت بُزباش

قلم‌راآن‌زبان‌نبودكه‌سرعشق‌گويدباز  ورای‌حدتقريراست‌شرح‌آرزومندی

2151

مفرد سُعَدا

دفعه قبل مامانم به خواهرم گفته بود: شما که رفتید، رفتم نشستم تو خونه و تا مغرب به حال خودمون و زندگیمون و مملکتمون اشک ریختم.

الان با خواهرم بیرون بودیم، میگه: مامانم میگه از لحظه‌ای که راه بیفتید تا وقتی تلفن بزنید و بگید رسیدید، تو دل من سیر و سرکه می‌جوشه؛ کاش الان فردا بود و این راه از جلو پاتون برداشته شده بود.

این راه، اومدنش تلخه و رفتنش زهر؛ پیش خودمون بمونه: همون تلخی اومدنش هم از طعم زهر رفتنشه ...

چهارشنبه ۱۷ تیر ۱۴۰۵ ،ساعت 19:46