2110
مفرد سُعَدازمانی که من وبلاگ نویسی رو شروع کردم بلاگفا امکاناتش خیلی کمتر بود و یکی از چیزایی که نبود، یا حداقل با این جزئیات بهش توجه نشده بود و صفحه مستقل نداشت، پروفایل مدیر وبلاگ بود.
کلاً با جاهایی که میشه سخنی چند از خود داشت مشکلی ندارم اما من خیلی چیزا رو نمیتونم مختصر و مفید بگم.
و البته یکی از اون چیزا، که حتماً نیاز دارم در موردش منبر برم، صحبت کردن در مورد کتابایی هست که دوستشون دارم ...
و البته ذکر این نکته ضروریه که آسمان به جای خود و معترفم در حدی نیستم که در موردش صحبت کنم. و این جا هم میخوام از زمین بگم:
توضیح: دوست داشتم تمامی نام های این متن رو به صفحاتی لینک کنم که اطلاعات بشه در موردشون پیدا کرد اما هم خیلی فرسایشی و زمان بر بود جست جو ها و هم اینکه برای همه کتاب ها و نویسنده ها نتونستم لینک مناسب و معتبر گیر بیارم. از این بابت عذر میخوام. اما اسم همه رو بولت کردم که اگر حوصله خوندن مطلب و حرفای من رو نداشتید نام ها رو مرور کنید.
گمونم یکی از اولین کتابای جدی ای که توی عمرم دیدم، به جز کتابایی که بچه بودم و میخوندم، آخرین سفر شاه نوشته ویلیام شوکراس بود.
خوشم میومد ازش همین طوری الکی. کلاً کتابای داداشم، چون اگر بهشون دست میزدم دعوام می کرد، جالب ترین سوژه ها بین کتابا بودن برام.
دیوان حافظش که چاپ اوایل دهه 60 بود و هنوز اون چند بیت حذفی توش پیدا میشد1؛ بوستان سعدی که چاپ نفیسی داشت و سرمشقای خوشنویسی داداشم هم از روی همون بود معمولاً؛ و چیزی که الآن یادم اومد، یه کتاپ چاپ روسیه به نام ایران که گمونم چاپش مال سال های میانی دهه 70 میلادی بود و الآن پیش برادرمه.
مطالعه رو خیلی دوست داشتم؛ اواخر سال اول ابتدایی بود که رفتم سراغ مجله خوندن و تا سال اول راهنمایی هر هفته کیهان بچه ها می خریدم و اتفاقاً کلاس سوم هم که بودم نقد اولین داستانم، توی ویژه نامه دهه فجرش چاپ شد و هنوز هم دارمش.
این وسط کتاب هم میخوندم، کتابای کودکانه. تعدادشون زیاد نبود اما هرکدوم رو شاید بیشتر از 500بار میخوندم :)
از کتابای اون زمانا یک اسب و دو سوار سید مهدی شجاعی رو یادم میاد که خیلی دوسش داشتم، یه افسانه شرقی بود به نام دختری که از ماه آمد نوشته شاگاهیراتا، زمستان سبزِ نورا حق پرست رو هم خوب به یاد دارم که چاپ اولش رو هدیه گرفته بودم.
در واقع فقط یه نفر بود که هر بار از در خونه ما می اومد داخل قطعاً یه پاکت چر از کتابای نو همراهش بود که واسه من آورده بود. اکثراً هم چاپ انتشارات کانون پرورش بودن و با اون طبقه بندی سنی که گوشه سمت راست بالای پشت جلدش نوشته بود و خوب یادمه که همیشه بیشتر دوست داشتم کتابایی رو بخونم که گروه بندیش برای بچه های بزرگتر از منه :))
یکی از کتابایی که خوب یادمه و خیلی دوستش دارم پولینا، چشم و چراغ کوهپایه بود که اواخر دوران ابتدایی خوندمش.
تا اینجا احتمالاً به طور میانگین هر سال 30-40 تا کتاب خونده بودم. یادمه وقتی توی تلویزیون میدیدم میگن کتابخوانی ایرانی ها در سال زیر 2دقیقه ست و یه نگاه به دور و برم مینداختم تعجب میکردم!
دور و برم خیلیا رو خیلی وقتا کتاب به دست نمیدیدم اما همیشه فکر میکردم مردم دارن حق ما رو میخورن که من با این همه کتاب خوندن و مجله خوندن و اینا، تا زیر 2دقیقه میام پایین!
حالا بماند خواهر و برادرم که سرشون توی کتاب بود و رمان و خیلی چیزای دیگه.
آها فیلمنامه هامون داریوش مهرجویی هم یکی از کتابای برادرم بود که وقتی می خوندم ازش سر در نمی آوردم و جذاب ترین جاش برام توضیحات حرکتای پرسوناژا بود.
یه کتاب هم بود به نام مادر از ماکسیم گورکی که هر وقت میخواستم بخونمش، میدیدم نمیفهمم اما بالاخره چند سال پیش یه شنیده باعث شد انرژی خوندنش رو بگیرم و خیلی هم خوشم اومد ازش.
یه کتاب هم بود به نام مرد سبز شش هزار ساله که نشر محراب قلم بود و نویسنده ش یادم نیست اما خیلی دوسش داشتم و به نظرم هنوزم کتاب متفاوتی میاد.
اوج کتاب خوندنا اما سال اول دبیرستان بود؛ گمونم اون سال نزدیک صدتا کتاب خوندم. نمیدونم توی این وبلاگ بود که گفتم یا وبلاگ قبلیم.
از کتابای اون سال چندتا از مجموعه داستان های صادق هدایت رو یادمه، اما بقیه کتابا رو یادم نیست. سیستمم این شده بود که بدون اینکه بدونم کتاب موضوعش چیه و کی نوشته و فقط از روی عنوان انتخاب میکردم! یکی از کشوهای کمد فیش کتابای کتابخونه رو میکشیدم بیرون و دو یا سه تا کتاب میگرفتم و یه هفته ای میخوندم. برجسته ترین کتاب اون سال کمدی الهی دانته بود که از خوندنش وحشت هم داشتم و هیچ وقت تمومش نکردم!
اینو یادم رفت بگم که دوران راهنمایی؛ دقیقاً سال اول راهنمایی که بودم، روزنامه جام جم شروع به انتشار کرد و از شماره 5 میخریدمش! الآن که فکرشو میکنم و میبینم مرور اخبار لحظه ای شده، نمیتونم بپذیرم یه زمانی حاضر بودم روزنامه ها رو یه روز یا حتی گاهی دو روز بعد از چاپشون بخرم و عین دیوونه بخوابم روش و تا وقتی از صفحه اول تا صفحه آخرش رو کلمه به کلمه نخوندم، بیخیالش نشم!
بعد از سال اول دبیرستان اطلاعات هفتگی میخوندم چند سال.
توی این مدت چشمهایشِ بزرگ علوی رو هم یادمه پاورقی همین مجله بود که خوندم تا آخر اما خوشم نیومد ازش زیاد.
آها! اینو یادم رفت! سالای راهنمایی مناجات نامه خواجه عبدالله انصاری رو میخوندم و گاهی هم از روش تمرین خوشنویسی میکردم. و البته گه گاه گلستان جیبی برادرم رو و حافظ.
رمان ایرانی خیلی کم میخوندم، فقط یادمه از یاسمین میم.مؤدب پور خیلی خوشم می اومد و دو - سه بار خوندمش.
این سال ها کتاب میخوندم اما کتاب خاصی یادم نمونده و نتونسته توی ذهنم جا بمونه. فقط بعد از کنکور یادمه چندتا کتاب امریکای لاتین خوندم که موندگار ترینش توی حافظه م بریدا و کیمیاگر پائولو کوئیلو بودن که هر دوشون رو دوست داشتم و البته بریدا رو بیشتر اما چون خیلی به متون عرفانی علاقه داشتم و دارم همیشه این انتقاد رو به اون نوشته ها وارد میدیدم که داشتانای به اون خوبی و خشو پرداختی رو چطور توی فینال قصه، به زمینی ترین حالت ممکن تموم میشن و دل منو میسوزونن.
گذشت!
حالا دیگه دانشجو شده بودم. باز هر هفته از کتابخونه دانشگاه کتاب میگرفتم و میخوندم و با هم اتاقی شدن با یه آدم اهل مطالعه با یکی از شاهکارای زندگیم روبرو شدم:
شازده کوچولو!
یه نکته خیلی مهم که نمیتونم در موردش نگم اینه که همیشه ترجمه محمدقاضی رو به ترجمه شاملو ترجیح میدم!
شاملو شازده کوچولو رو باز نویسی کرده به نظر من. قطعاً برجسته ست اما اینکه اسمش رو بذارم ترجمه به نظرم هم نادیده گرفتن زحمت شاملو روی اون کتاب هست و هم پایین آوردن ارزش های قلم سنت اگزوپری.
قویاً معتقدم شازده کوچولو در عین سادگی و خود بودن، اونی هست که محمد قاضی ازش روی کاغذ آورد.
میخوام بحثش رو ببندم و برم سراغ کتابای بعدی اما حیفم میاد این جمله شازده که به نظرم یکی از شاه جمله های کتاب هست رو باز گو نکم:
« اگر گلی را که در ستاره ای باشد، دوست بداری، چه شیرین است شب ها، نگاه کردن به آسمان؛ همه ستاره ها گل می شوند! »
بعله!
اینم بگم که من هیچ وقت کتاب شازده کوچولو رو نداشتم؛ چندباری خریدم، خوندمش همون شب و هدیه ش دادم. دفعه اول هم که از کتاب خونه دانشگاه گرفتمش و یه هفته خوردم کتاب بیچاره رو :)
بازم میخوندم و میخوندم تا وقتی از انشگاه انصراف دادم. توی این سال ها البته به زمان های مطالعه م مرور روزانه تمام روزنامه های کثیرالانتشار رو هم باید اضافه کنم!
درواقع توی کتابخونه دانشگاه، هر روز ساعت 15، تمام روزنامه های چاپ روز رو میاوردن و میریختن روی یه میز که یه گوشه کتابخونه بود. و من تقریباً هر روز تا وقتی 3-4 ساعت اونجا نمینشستم و صفحه های ساسی و اجتماعی و فرهنگی و ورزشی رو نمیخوندم، نمیرفتم سلف که شام و صبحانه فردا رو بگیرم و برم خوابگاه. و معمولاً هم به سرویسای آخر میرسیدم.
وقتی دانشگاه رو ول کردم چند ماهی کمتر سراغ کتاب رفتم اما پای ثابت خوندنی هام هفته نامه شهروند امروز بود. که اون هم از شنبه عصر که میخریدمش تا شب نشده تمام صفحاتش رو خونده بودم و منتظر هفته آینده و شماره جدید بودم.
یادمه بعد از کنکور توی ایام بین کنکور تا ثبت نام توی دانشگاه جدید هم خیلی کتاب خوندم. البته اینبار بیشتر تمرکز طلب بودم تا تنوع طلب!
از هری پاتر خوشم نیومده بود وقتی جلد یکش اومد؛ اما اونسال یکی از قسمتای فیلمش رو دیدم و بعدش که کتاب رو یه ورق زدم دیدم الآن میفهممش. 6داستانش بیرون اومده بود و من خیلی وحشیانه هر 6داستان رو که گمونم 10-12 جلد کتاب یا شایدم بیشتر بود رو یک هفته ای خوندم و منتظر جلد 7 و مثل خیلیای دیگه مرگ هری بودم که آخر هم رولینگ خیانت کرد و به رسم حیلی از قصه ها آخرش هم قهرمانش رو زنده گذاشت و ما رو آرزو به دل!
یادم رفت بگم که توی مدت بین دانشگاه قبلی و کنکور چند تا کتاب جذاب هم خوندم: اول راز داوینچیِ دن براون که به مراتب خیلی بهتر و قوی تر از مدال گمشده همین نویسنده بود که پرسال خوندمش و دوم سینوهه، پزشک فرعون.
این مدت یه هدیه هم به خودم دادم و بالاخره بعد از سال ها آرزومندی منطق الطیر و تذکرةالاولیا جناب عطار رو هم از نظر گذروندم و سال بعدش هم مثنوی و شاهانامه خریدم که البته این دوتای آخری رو هنوز نخوندم.
یکی از کتابای دیگه ی این مدت هم که اون رو هم مثل شازده کوچولو اولین بار از کتابخونه دانشگاه گرفتم و هربار که خریدم برای هدیه دادن بوده و شب خرید فقط خوندمش عقل سرخ جناب سهروردی هست.
خیلی طولانی شد!
زود جمعش میکنم که بین کتابای پارسال داستان های کوتاه چخوف رو یادم مونده و دوست دارم و
بین کتابای امسال هم ناتوردشت جناب سلینجر که حرف نداره، موش ها و آدم های جان اشتاین بک که اگر نخونده بودمش برای خودم متاسف میشدم و البته چند روزی میشه که خوندن برادران کارامازوف رو گذاشتم کنار و دارم خلاصه خوشه های خشم ش رو میخونم. و رمان کوری روژه ساراماگو که این رو هم شدیداً توصیه به خوندنش دارم و میگم فیلمش خیانت بزرگی در حق کتاب و نویسنده بوده.
چندتا کتاب هم بودن که داشتن عصبیم میکردن مثل تهوع زان پل سارتر و بقیه ای که یادم نیست.
چندتا رمان کوتاه مثل ارباب و نوکر تولستوی رو هم خوندم این اواخر که توی یادداشت حذف شده ی هفته قبل در موردش نوشته بودم و باز توی یادداشت منتظر نشده ی این هفته بهش نیم نگاهی داشتم.
و قلعه حیوانات جورج اورل که اون رو هم یه محشر واقعی میدونم بین کتابایی که بشر نشوته و از قلم افتاده بود که چند سال پیش خوندمش!
گمونم نوشته طولانی، آشفته و اعصاب خورد کنی شد. حق مطلب هم که ادا نشد و خیلی از کتابا رو مطمئنم بعد از ارسال یادم میاد و چندتایی هم هستن که همین الآن یادم اومده اما به نظرم دیگه کافیه!
من از کتابایی نوشتم که اولاً اسماشون آشناتر هست برای دیگران و ثانیاً ثانیاً رو یادم رفت!
یه زمانی یه لیست داشتم از کتابایی که دوست دارم بخونم و الآن فکر میکنم هنوز هیچی نخوندم :(
بدبختانه تر این که همیشه دوست داشتم یه کتابخونه داشته باشم پر از کتابایی که همه رو خوندم و حاشیه نویسی کردم اما الآن میبینم به زحمت یک دهم شون رو حتی به یاد میارم و تقریباً 99% رو اصلا ندارم.
تکمله 1 - بگذریم!
تکمله 2 - شنبه امتحان دارم و از صبح گیر نوشتن این مطلبم!
تکمله 3 - تعداد مطالب منتشر نشده و نیمه کاره وبلاگ داره زیاد میشه. باید خیلیاشون رو پاک کنم و بعضی ها رو کامل تا برای زمان هایی که نیستم در نوبت انتشار بذارم.
تکمله 4 - در هر صورت ببخشید که پر چونگی کردم
تکمله 5 - دوست داشتم این هفته یه آهنگ تقدیم کنم اما میبینم الآن اصلا حسش رو ندارم با وجودی که خیلی وقته حتی انتخابش کردم.
و تکمله 6 - یادم رفت چی میخواستم بگم!!!!
بهتره برم
:)
راستی! راستی! راستی!
دنبال یه کار پاره وقتم که دو سه روز از هفته م رو بگیره و در این مورد به مشورت نیاز دارم!
و اینکه از تمام دوستانی که روی به یاد گذشته ها 3 نظرشون رو گفتن ممنونم و البته یه گله هم دارم؛ فقط چند نفر اول به اون نکته توجه داشتن که شماره مطلب دلخواه وبلاگ خوشون رو بگن که
من و بقیه دوستان بتونیم راحت پیداش کنیم و بخونیمش.
بسه دیگه زیادی پر چونگی کردم
بهتره برم
تا بعد!