آبگوشت بُزباش

قلم‌راآن‌زبان‌نبودكه‌سرعشق‌گويدباز  ورای‌حدتقريراست‌شرح‌آرزومندی

1990

مفرد سُعَدا

زنگ زده بودم همکلاسی متأهلمون احوال بچه شو بپرسم، تازه بدنیا اومده، بعد سلام فوری میگه: دیدی نرفتی فلانی رو بگیری نامزد کرد؟ خبر داری؟

گفتم مبارکش باشه. مگه قرار بود بگیرمش؟

یه بار اومده بود تهران، همو دیدیم، یهو بی مقدمه پرسید: فلانی! تو از من خوشت میومد اون سالا؟ گفتم آره. گفت پس چرا هیچی نگفتی؟ گفتم اولا که به x و y که دوستات بودن گفتم که به گوشت برسه، ولی هیچ نشونه ای ندیدم‌. بعدشم یه بار دیدم یه پسری اومد دانشکده دنبالت و خوشحال و خندان و دست تو دست رفتید با هم، منم ماستمو کیسه کردم و تمام.

بعدش دیگه هیچی نگفت

بعدش دیگه هیچی نگفتم

چهارشنبه ۵ آذر ۱۴۰۴ ،ساعت 0:10