1651
مفرد سُعَداخاله بزرگم یه جورایی حکم مادر دوم مامانمو داشت. اولین بچه ش سه چهار سال بعد از مامان من بدنیا اومد. مامانم میگفت شوهرش میومد خونه مون دنبالم، منو میذاشت ترک دوچرخه ش و میبرد خونه خودشون.
حالا، مامانم مادر دومش رو از دست داد.
خیلی تلخه که بعد از چند سال زمینگیر شدن، وقتی از دنیا بری، همه بگن راحت شد؛ پس من یه طور دیگه میگم:
خاله بزرگم به آرامش رسید. روحش شاد