1578
مفرد سُعَداکلاه رو گذاشته بودم رو سرم. یهو شنیدم یکی پرسید: خیلی وقته منتظری؟ چشمامو باز کردم و گفتم: نه. ولی تو همین حرکت کلاهم از بالا ی تخت افتاد رو زمین.
آقای تزریقاتچی چهارتا از امپولا رو زد و گفت آخریش باشه بعد از سرم. فقط اگر کسی جز خودم اومد یادت باشه بگی بزنه برات.
گفتم باشه و بعد از اینکه سرم رو آویزون کرد بالای سرم، «قصهی ظهر جمعه» رو پلی کردم و دستمو گذاشتم رو سرم که نور لامپ چشممو نزنه.
هنوز تو پخش آهنگ اول فایل بودم که خوابم برد ... و یهو با خُرناسی که کشیدم از خواب پریدم و دیدم سِرُم تموم شده. ولی باز دوست نداشتم چشمامو باز کنم.
چشمام بسته بود که یه پسر دیگه اومد گفت بچرخ اون یکی آمپولتو بزنم.
بعدشم که زدم بیرون
ولی هنوز دلم میخواست بخوابم...