1550
مفرد سُعَدایه قابلمه کوچیک داریم، که تا امروز عصر یادم نبود چرا انقدر دوسش دارم. ولی یهو انگاری یه جرقه تو ذهنم، کلی خاطره ازش رو زنده کرد!
خیلی خیلی قبلتر، یعنی قبل از اینکه لوله کشی گاز برسه به محله ما، دقیقا همون موقع ها که هنوز اون بخاری نفتی سبز رنگ، پای ثابت پاییز تا بهار خونهی ما بود، این قابلمه نقش آوردن برق رو به نگاه من ایفا میکرد.
کارش هم ساده بود: عصرای دلگیر و خستهای که از تاریکی راهروی کشیده و کم نور مدرسه رد میشدم و میرسیدم خونه، یا صبحای سرد و سخت زمستونی که مجبور بودم از زیر لحاف گرم و سنگینِ دوست داشتنیم بیرون بیام و حاضر بشم برای رفتن به مدرسه، معنی دیدن این قابلمه روی اون بخاری، یه وعدهی دلنشین از آش سبزی شیرازی تازه و آب لیمو و فلفل داشت!
لوله کشی گاز اومد؛ خاری نفتی پلار قهوهای رنگ، که جای بخاری آزمایش سبز رنگِ همیشه نشتی مخزن نفت دار رو گرفته بود، جاشو داد به یه بخار نیککالا ی کرم رنگ. ولی هنوز این قابلمه و آش سبزی که آقام وقتی من نبودم، یا خواب بودم، خریده بود، بخاری نشینی خودشو حفظ کرده بود و برای منِ آش دوست، حکم یه رفیق با مرام و معرفت داشت.
این قصه ادامه داشت! حتی سالهای بعد که من دیگه تهران درس میخوندم و زندگی میکردم، بازم بساط عیش من، با مشارکت ثابت این قابلمه و هر بخاری ای که بازیگر مهمان فصلی خونه ما بود، فراهم میشد؛ کافی بود زنگ بزنم خونه و بگم بلیت گرفتم و دارم میام که مطمئن باشم قبل از اینکه برسم، اون قابلمه پر از آش سبزی شده و بخاری گرم نگهش میداره تا منِ چمدون بدست برسم.
البته گاهی هم معادله یکمی عوض میشد؛ وقتایی که بلیتم زودتر بود و وقتی میرسیدم، قابلمه پر از آش شده، یا منتظر پر از آش شدن، توی ماشین، جلوی ترمینال، منتظر رسیدن من بود.
ولی قصه این چیزا نبود!
قابلمهای که هنوزم هست، نشونه بود!
نقش میهمان بخاریای که دیگه نیست، یه تداخل شناختی از واقعیت بود!
تمام ماجرا توی یه واقعیت خلاصه بود:
اون روزا آقام هنوز زنده و سلامت بود ...