411
مفرد سُعَدابا خانداداش و خانواده اومدیم بیرون، کلا با هر سوژه ای به سبک خودم واکنش نشون دادم.
آخر کاری داداشم توی پارکینگ گفت من برم دشویی قبل رفتن، برادرزاده گفت بابا طول نده. منم گفتم دشوییش دلبازه بذا راحت کارشو بکنه هولش نکن. زن داداش خندیده، میگه خب اگه دلبازه خودت چرا نمیری؟ منم گفتم خب من چیزی برای ارائه ندارم، برم اونجا چیکار کنم؟
هیچی دیگه؛ وسط پارکینگ ترمز زده، وایساده به ریسه رفتن. حرف منو تکرار میکنه.
بعدش میگه: وای من اگه پیش تو بودم همه ش داشتم میخندیدم.
گفتم: شما به فکر جاری باش، دوتاتونو میخندونم.
هیچی دیگه.
حرفشو پس گرفت و برگشتیم خونه
