956
مفرد سُعَدامن خیلی تصور خسته بودن داشتم.
داشتم و داشتم ناله میکردم و نقل میزدم تا اینکه بابام بیمارستان بستری شد. ۸ صبح تا ۴ عصر سر کار بودم، ۴ عصر تا ۸ صبح بیمارستان. چند روز آخر با وجودی که اوج کار بود و موقع به ثمر رسیدن چند ماه زحمتی که کشیده بودم، مرخصی گرفتم و کلشو بیمارستان بودم. ویزیت آخری که دکتر اومد پیش بابام، گفت حالش خوبه و فردا مرخصش میکنیم. ولی صبح فرداش که بیدار شدم بابام بی خبر از ما رفته بود ...
تازه من اونجا فهمیدم که خستگی یعنی چی و دوزاریم افتاد که تا دیروز از سر شکم سیری توهم خستگی داشتم.
هیچ وقت برای هیچ آدمی نگفتم خیلی چیزا رو
ولی من تازه از اون روز خیلی چیزا رو فهمیدم دارد
الان میگم خستگی مال آدمیزاده، اما همین آدمیزاد خیلی هزینه گزافی رو میده تا بفهمه فرق خستگی واقعی و توهم خسته بودن چیه
درسته که از قبل هم سالها بود که با دیگران نمیجنگیدم
ولی الان
با کلی خستگی که توی این سالها جمع کردم
وقتی کسی میخواد با رفتار یا کلامش منو خسته کنه، به ریشِ داشته و نداشتهش میخندم
آدمای این دور و بر، نمیدونن خستگی یعنی چی
اگه میدونستم
اگه مثل من میفهمیدن
حتی اگه تا الان اهل با دلیل و بی دلیل جنگیدن با دیگران بودن
دیگه نمیجنگیدن
دیگه سعی نمیکردن دیگران رو برنجونن
دیگه نمیخواستن دیگران رو خسته کنن...