815
مفرد سُعَداسرم درد میکنه
سر و چشمم
با مامانم دعوام شد
بعدشم که براش آب بردم از دستم گرفت و خالی کرد تو بالکن و لیوان رو پرت کرد رو مبل
اون فک کرده من هیچی نمیگم و میخندم حالم خوبه
فک میکنه من خوشحال و راضی ام
ولی نمیکشم
فقط به روی خودم نمیارم که دلش بیشتر خون نشه
خسته م
خیلی خسته م
و خستگیام در نمیرن و روی هم هر روز تلنبار میشن...
۴ اردیبهشت ۱۷:۰۶