آبگوشت بُزباش

قلم‌راآن‌زبان‌نبودكه‌سرعشق‌گويدباز  ورای‌حدتقريراست‌شرح‌آرزومندی

مفرد سُعَدا

815

مفرد سُعَدا

سرم درد میکنه

سر و چشمم

با مامانم دعوام شد

بعدشم که براش آب بردم از دستم گرفت و خالی کرد تو بالکن و لیوان رو پرت کرد رو مبل

اون فک کرده من هیچی نمیگم و میخندم حالم خوبه

فک می‌کنه من خوشحال و راضی ام

ولی نمی‌کشم

فقط به روی خودم نمیارم که دلش بیشتر خون نشه

خسته م

خیلی خسته م

و خستگیام در نمیرن و روی هم هر روز تلنبار میشن...

۴ اردی‌بهشت ۱۷:۰۶

چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۴۰۲ ،ساعت 23:59