741
مفرد سُعَداراستش
من فقط یه جا حرف کم میارم و زبونم قفل میشه
اونم وقتیه که ببینم کسی که برام مهمه حالش گرفته ست و ندونم چطور میتونم کمکش کنم
اونجا تنها کاری که دلم میخواد اینه که اون آدم بگیرم تو بغلم و بهش بگم که من هستم
یکی از مزایای نداشتن چیزی، دونستن قدر و مشتاق بودن برای ایفای نقششه ...