672
مفرد سُعَداقدیما که نه، خیلی خیلی قدیما، بابام کار رو تعطیل میکرد و کل ماه رمضون نمیرفت سفر. مامانم تازه ساعت ۹ - ۱۰ شب شروع میکرد غذا پختن واسه سحر. تنها ماه سال بود که من برنج نخور، هر روز صبح با بقیه پامیشدم و چلو خورشت میخوردم. بعد میخوابیدم و برای مدرسه بیدار میشدم و چایشیرین میخوردم. ظهر هم از مدرسه میومدم و نهار. عصر هم با بقیه افطار :)) یعنی همه وعده های غذاییشون یکی کم میشد و من یکی زیاد :))
دلم تنگ شده برای اون ماه رمضونا
دور شدم. بخاطر کلیه م چند سال نتونستم روزه بگیرم. ولی امسال دیگه دلم نمیاد. واسه همین تخم مرغ گذاشتم آب پز بشه که سحری بخورم :)