481
مفرد سُعَداداداشش رفته
خودشم میتونست و میتونه بره اما نرفته
امروز وسط اون همه کار و گرفتاری که داشت، منو کشید کنار و گفت کاش میشد نری
دست گذاشت اونجایی که دلم میخواست یکی دست بذاره و اونقدر حرف بزنه که بغضم بترکه
میگفت داداشم رفته؛ جاش خوبه، اما حالش نه، حال ما هم بدتره
خب خب خب
به سلامتی بغضم که از عصر وایساده بود تو گلوم ترکید
برم دیگه...