2186
مفرد سُعَدامرد کارتن خواب، پاهاشو دنبال خودش میکشید. درواقع این کفشای چرمی کلاسیک اونقدر خشک و خشن شده بودن که هیچ ارتجاعی نداشتن و عین یه تیکه چوب، با پشت پاشنهی نیمه لهیده، به پاها وصل شده بودن. بالاتر یه شلوار جین ساده، کهنه اما سالم به پاش بود و یه پافر بلند که احتمالا روزای نو بودنش لیمویی رنگ بوده و هیچ سنخیتی با گرمای آخر تیرماه نداشت و زیرش هم یه پیراهن ۴خونه، خیلی شبیه چندتا مدلی که من همین روزا خریدم، و به شونه راستش، ترکیبی از یه کوله کوچیک و مندرس که با یه چیزی شبیه توری پرتقالای آبگیری که توی ترهبار میفروشن، گسترش حجم و فضا پیدا کرده بود، آویزون.
تا اینجاش خیلی با من متفاوت نبود، ولی مدل سر و آرایش موهاش حرف دیگهای میزد. یه سر پر پشت، خیلی خیلی پر پشت، موهای جوگندمی که هنوز سیاهیش به سفیدیش غلبه داشت و از شدت فر بودن، احتمالاً هیچ دست یا شونهای راحت ازش رد نمیشد، و یه کش که خودش پیدا نبود، اما طوری اون انبوه مو رو گرفته بود که یه ساعت شنی نامتعادل روی این بدن سوار شده بود.
تصویر عجیبی بود که فقط چند لحظه توی پله برقی و راهروی مترو از من جلوتر بود و طوری توی ذهنم فریز شد و فریز موند، که برای بیرون روندنش، یا فراموش نکردنش، یا یه دلیل نامفهوم دیگه، باید نوشته میشد ...