آبگوشت بُزباش

قلم‌راآن‌زبان‌نبودكه‌سرعشق‌گويدباز  ورای‌حدتقريراست‌شرح‌آرزومندی

مفرد سُعَدا

2191

مفرد سُعَدا

اونروز رفتم موسسه، میبینم دو تا صندلی دفتر که من و اون یکی همکار آقا می‌نشستیم رو برداشتن. دختره که جدید اومده خندید گفت می‌خواستیم اینجا رو تمیز کنیم. تو دفتر اساتید خانم که نمیشد رفت، دیگه رفتم کلاس خودم نشستم تا آخرین ساعت.

دیروز که باز دیدم همون‌طوریه، به گوشم رسید که ایشون خودش عمدا صندلیا رو برداشته که کسی تو دفتر ننشینه! منم گفتم خب فدای سرم. ولی ناراحت کننده ست که اونجا انقدر بیصاحبه که یه کارمند دفتری تازه کار توش تعیین تکلیف می‌کنه.

راستش خسته شدم از بس تمام معاشرت‌های روزانه‌م در مورد زبانه یا دیگران از سیاست حرف میزنن و من فقط باید لبخند بزنم تا زمان بگذره؛ ولی فعلا جمع و محیط دیگه ای نیست که توش باشم. با این حال ترجیح میدم فعلا دیگه دفتر نرم و همون کلاس خودم بمونم.

یکشنبه ۲۸ تیر ۱۴۰۵ ،ساعت 14:3