170
مفرد سُعَدا۲۶ سالم بود
توی زندگیم فقط همون یکبار از یه نفر خواستم همهی زندگیم باشه
دو سال بود میشناختیم همدیگه رو
گفت وقت میخوام
دقیقا همین موقع سال بود
کل روزای عید توی فک جوابش بودم
اردیبهشت تولدش بود
بهش گفتم من هنوز سر حرفی که زدم هستم و تا هر وقت بگی منتظر میمونم واسه جواب
خیلی من و من کرد
خیلی آسمون ریسمون بافت
تا صبح حرف زدیم
تهش گفت: اون شب که بهم گفتی، چند شب قبلش برام خواستگار اومده بود
چون میدونستم ناراحت میشی بهت نگفته بودم
الانم که تعطیلات تموم شده
دنبال خرید جهیزیه و مقدمات عقدیم
هیچی
تموم شد
براش یه آهنگ فرستادم و ازش واسه همیشه خداحافظی کردم