آبگوشت بُزباش

قلم‌راآن‌زبان‌نبودكه‌سرعشق‌گويدباز  ورای‌حدتقريراست‌شرح‌آرزومندی

مفرد سُعَدا

1473

مفرد سُعَدا

دیشب نخوابیده بود از ذوق اینکه فردا می‌ره سر کار. صبح زود رفته بود و بعد از غروب برمیگشت.

خوشحال بود. دو سال پیش، تمام آمال و آرزوش رو گذاشته بود که از یه روستای دور افتاده، از یه زندگی خاکی و از دل یه برهوت کم آب و علف، درس بخونه و به یه جایی برسه؛ نور امیدی بشه به دل خانواده ش و خیلیای دیگه که مثل اون بودن.

با ذوق داشت برمیگشت پیش دوستاش. شاید توی مسیر، زنگ زده بود خونه شون که مادرشو خوشحال کنه؛ بهش بگه درسته که بعد از امتحانات پایان ترم برنگشتم خونه، ولی عوضش عید که برگردم، با حقوق و عیدی ای که میگیرم، دست پر پیشتونم.

خوشحال بود. شاید وسط همون خوشحالی و ذوق و تصور روزی که مقصدش خونه ست و قراره برق شادی چشمای پدرش رو که حالا پسرشو یه مرد واقعی تر میبینن داشت سیر میکرد که ...

ولی اونور قصه ... تازه لنگ ظهر از خواب بیدار شده بودن و زده بودن به خیابون که شاید آخر شب چندتا گوشی و لپتاپ رو ببرن پیش مالخری که مثل خودشون بویی از تلاش و سواد نبرده اما خوب آداب حروم درآوردن و مفت خرج کردن این شهر دوده گرفته رو بلده.

تاریک شده بود دیگه. شاید تو مسیر رسیدن به مالخر بودن و چشم به خیابون و کوچه های تاریک که آخرین دشت امشب رو بگیرن و برگردن به کثافتی که مدت هاست توش غوطه میخورن ...

و چقدر تقاطع پارادوکسیکال این دو قصه‌ی متقارن زشته. چقدر همزمان رسیدن دو خط موازی، به یه کوچه‌ی تاریک، نفرت و حزن رو با هم زنده می‌کنه.

این طرف یه جوون خسته اما پر امید و یه کوله

و اونطرف ... یه حیوون حریص حقیر و یه دشنه

شنبه ۲۷ بهمن ۱۴۰۳ ،ساعت 21:40