1349
مفرد سُعَداپسر خوبیه، ۲۴ سالشه و یه سال نیست شده نظافت چی دفتر
حتی خبر نداره میخوان نامه شو بزنن و دکش کنن از اینجا
امروز منو کشیده کنار میگه یه نیم ساعت وقت داری باهات یه کاری دارم
گفتم آره حتما
عصر کسی نبود گفتم بیا ببینم چی شده
میگه بهم بگو چطوری مهاجرت کنم
گفتم ببین بستگی داره پولی بخوای بری یا مجانی
میگه د اگه پول داشتم تا حالا قاچاقی رفته بودم
تو دلم گفتم آخه بنده خدا من خودم اینجام راهنمای خوبی نیستم برات
ولی خب گفتم زبان بخون، اگه میشه یه مقطع درس بخون
گفت کسی نمیدونه، خانواده هم خبر ندارن ولی کلاس زبان شروع کردم
تشویقش کردم، یکمی بهش اطلاعات دادم
و فقط دلم گرفته بود و گرفته تر شد
کاش آدم کمتر دور و برش رو میدید
کاش میشد رفت تو کوه زندگی کرد اصن...