761
مفرد سُعَدابه خواهرم گفتم: اونطوری که در رو باز کردی و اومدی تو اتاق، فک کردم میخوای بپرسی چای میخوام یا نه
گفت: عع مگه میخواستی
گفتم ... نه نه چیزی نگفتم فقط قیافه مو کج و کوله کردم که یعنی آره :))
بعد یه نگاه انداختم تو آشپزخونه و گفتم: خب از صبح که گشته و تشنه بودیم، دست کم چای رو به اندازه دم کنید عاغا
خندید و گفت: اتفاقا خیلی زیاد بود. نمیدونستم میخوای؛ من ۴ تا به زور خوردم که تموم شه :))