آبگوشت بُزباش

قلم‌راآن‌زبان‌نبودكه‌سرعشق‌گويدباز  ورای‌حدتقريراست‌شرح‌آرزومندی

مفرد سُعَدا

761

مفرد سُعَدا

به خواهرم گفتم: اونطوری که در رو باز کردی و اومدی تو اتاق، فک کردم میخوای بپرسی چای می‌خوام یا نه

گفت: عع مگه میخواستی

گفتم ... نه نه چیزی نگفتم فقط قیافه مو کج و کوله کردم که یعنی آره :))

بعد یه نگاه انداختم تو آشپزخونه و گفتم: خب از صبح که گشته و تشنه بودیم، دست کم چای رو به اندازه دم کنید عاغا

خندید و گفت: اتفاقا خیلی زیاد بود. نمی‌دونستم میخوای؛ من ۴ تا به زور خوردم که تموم شه :))

شنبه ۱۹ فروردین ۱۴۰۲ ،ساعت 23:42