759
مفرد سُعَداپیرزن بهم گفت: خسته نباشی پسرم
گفتم: ممنون
گفت: پسرم یه پولی داری به من کمک کنی؟
از کنارش رد شدم و همزمان گفتم: ببخشید من پول نقد ندارم اصلا
و خیلی واضح شنیدم که گفت: خدا رو داری پسرم. فدای سرت
و من
حس کردم پشتم پر از خراش و بریدگی شد در همون آن. دلم ریش ریش شد با شنیدن این حرف. از خودم بدم اومد که پشتم بهش بود و داشتم راهمو میرفتم ...