آبگوشت بُزباش

قلم‌راآن‌زبان‌نبودكه‌سرعشق‌گويدباز  ورای‌حدتقريراست‌شرح‌آرزومندی

مفرد سُعَدا

759

مفرد سُعَدا

پیرزن بهم گفت: خسته نباشی پسرم

گفتم: ممنون

گفت: پسرم یه پولی داری به من کمک کنی؟

از کنارش رد شدم و همزمان گفتم: ببخشید من پول نقد ندارم اصلا

و خیلی واضح شنیدم که گفت: خدا رو داری پسرم. فدای سرت

و من

حس کردم پشتم پر از خراش و بریدگی شد در همون آن. دلم ریش ریش شد با شنیدن این حرف. از خودم بدم اومد که پشتم بهش بود و داشتم راهمو میرفتم ...

شنبه ۱۹ فروردین ۱۴۰۲ ،ساعت 22:13