487
مفرد سُعَداتوی محل کار خواهرم، یه سری کارت هدیه دادن برای کارمندا، مسئول دفترشون گرفته گذاشته جیبش و صداشم در نیاورده.
بعد طرف وقتای بیکاریش قرآن میخونه، قبل از ظهر وضو میگیره و میره نمازخونه که صف اول باشه، خیلی هم شاکیه که چرا حجاب خانما دیگه کامل افتاده.
خیلی هم نگران آیندهی پسرشه که نکنه توی این جامعهی پر از گرگ، اسیر رفیق ناباب بشه و از صراط مستقیم در بره!
یهو مامانم خونش جوش اومد و شروع کرد در موردش باهام حرف زدن