آبگوشت بُزباش

قلم‌راآن‌زبان‌نبودكه‌سرعشق‌گويدباز  ورای‌حدتقريراست‌شرح‌آرزومندی

مفرد سُعَدا

1785

مفرد سُعَدا

از آموزشگاه اومدم مترو، وقتی سوار قطار شدم و نشستم یهو یادم افتاد به سایت سنجش که این یکی دو هفته هر روز بازش کردم تا ببینم نتایج اعلام شده یا نه.

اینبار که رفتم دیدم لینک اعلام نتایج نهایی دکتری فعال شده. وقتی بازش کردم اول زنگ زدم به خواهرم که جواب نداد. بعد زنگ زدم خونه که بازم کسی جواب نداد. و بعد زنگ زدم مامانم. اول میخواستم بهش زنگ بزنم اما دیدم تازه اذان گفتن و حدس زدم مشغول نماز خوندنه، ولی اونقدر بی‌جواب موندم از بقیه گزینه‌ها که گریز به آخرین سنگر رو تنها راه چاره دیدم.

بهش گفتم. خیلی خوشحال شد. اون لحظه‌ اومد جلو چشمم که بعد از مراسم اقام، یهو یادم افتاد. روز فوتش قرار بوده نتایج ارشد اعلام بشه و من بعد از ۳ روز رفتم خونه خاله م و نتایج رو دیدم. و نمی‌دونستم وسط این مصیبت، به کی از رتبه کنکور و احتمال قبولیم بگم!

پسری که تو مترو کنار دستم نشسته بود حرفامو با مامانم شنید. وقتی تلفن رو قطع کردم، تا رسیدن به ایستگاه آخر که هر دو مون از قطار پیاده شدیم، داشت حرف میزد و هر از گاهی گریزی به آینده درخشان من و افق موفقیتم میزد و از اینکه خودش درسش رو ادامه نداده و استعداد نداشته می‌گفت.

راستشو بگم؟

من دوست نداشتم به کسی دیگه ای بگم. این پسر خیلی چیزا رو نمیدونست در مورد من ولی قشنگ و دلنشین باهام حرف میزد. اما به جز اون، واکنش دیگه‌ای نبود که باعث بشه تو دلم بگم: خب پس واقعا یه کاری کردم.

خوشحالم؟

جوابی براش ندارم

دوست دارم با کسی در موردش حرف بزنم؟

جوابی براش ندارم

کسی هست که بدونم خبر دادن بهش باعث میشه واکنشش، حال نذار خودم رو هم بهتر کنه؟

جوابی ...

کاش برای همه این سوالا جواب داشتم ...

جمعه ۱۴ شهریور ۱۴۰۴ ،ساعت 19:35