1728
مفرد سُعَدامثلاً تمام ذوق من از به آخر رسیدن بهار، همین بود که برم توی پستو، چند تا دونه تخمهی خام آفتابگردون بیارم و بکارمشون توی باغچه. نه هر جایی از باغچه؛ دقیقاً وسط کرتبندیها، بین سبزیها و گلهایی که هرکدومشون قصهای برای خودشون داشتن.
باغچه…
باغچهای که میتونم با تمام وجودم بگم، بیشتر پلانهای بچگیم، با حضور بکگراند و فورگراند اون گذشت؛
توی همون حیاط مربعی، با اون باغچهی U شکلِ آفتابخورده.
جایی که آفتابِ سرِ ظهر، میسوزوند، ولی وای به وقتی که سرتو میذاشتی تو سایه و دراز میکشیدی، که اوج لذت میشد ایوون و آفتاب گرفتن.
حاشیه نرم؛
ماجرا از همون کاشتن تخمهها شروع میشد.
از فرداش، من بودم و انتظار دیدن اولین جوونه.
یه هفته بعد، من بودم و قد کشیدن روزبهروز اون ساقهها.
ماه بعدش، من بودم و هر روز چشمدوختن به قرص گرد آفتابگردونا.
و بعد، روزی میرسید که یه تخمهی کوچیک، از دل پستوی کمنور و خنک، حالا شده بود یه گل زرد قناری، پر از دونههای شیرین و تازهو بلبل خرمایی که هر صبح از روی درخت توت براش میخوند و منی که هر روز میپاییدمش که ببینم آمادهی خوردن شده یا نه.
اما با خشک شدن گلبرگها و بریدن و خوردن اون قرص طلایی لب ایوون، قصه تموم میشد؟
نه.
تازه فرصت بروز هویت من بود!
وقتش بود ساقهی خشکشدهی آفتابگردونو دربیارم، بذارمش گوشه حیاط تا طور دیگه ای دل بده به آفتاب.
یه هفته بعد، من بودم و بافت کاوچوییِ وسط ساقه، که باهاش برای خودم مثلا جاسوئیچی میساختم؛ یا خود ساقهی توخالی، که عین دکتر ارنست، ازش لوله میساختم تا بدون شیلنگ، آب شیر رو برسونم به پای درخت مو یا توتِ گوشهی باغچه.
الان که به اون روزا فکر میکنم، واقعاً برای بچگی خودم خوشحالم...
از اینکه دیدن یه آفتابگردون توی باغچهی مثلثی جلوی این ساختمونی که خراش به دل آسمون انداخته، منو پرت میکنه به خاطراتی که بکر بودن، و خودم با دستهام ساختمشون.
خوشحالم...
که شاید اونقدری که میشد کاری نکردم،
ولی پر بودم از کارهای کرده، راههای رفته، عشق و صفای کودکانه که گه گاه تهموندهش توی دلم ابراز وجود میکنه...
به هر حال، دل آدمیزاد برای لبخندای محو و ظاهراً بیدلیل، بهونه لازم داره ...